#دنیای_راز_مینا_پارت_119
-اها!
بلند شدم، با خنده دست گذاشت پشتم و گفت:
-چیزی نخوردی که!
-تو امروز قرص خنده خوردی؟
خنده کنان از پلهها بالا رفت و گفت:
-نه.
-هی کجا میری؟! من حوصلم سر میره.
-اینجا واسه فضولی کردن جا زیاد داره.
و از دیدم خارج شد. موهام رو انداختم، پشتم اه این دیگه چه آثاری از نفرینه؟ برو خدارو شکر کن رز که کور و کچل نمیشی! خدارو شکر، راستی چه خوب اتفاقات قصر افتاد و واسه فراری دادن اون شخص من رو نکشت. انگار یادش رفته، میترسم باز فضولی کنم؛ ولی امروز یه چیزیش شده بودا! ای خدا کرمت رو شکر از این همه جا تو این سرزمین به این بزرگی صاف باید من رو میانداختی پیش این شنل پوش!
دیگه از این لباسی که تنم بود حالم بهم میخورد. در کمدی که دفعه قبل، شنل پوش از توش لباس برداشته بود باز کردم. سه تا لباس آویزون بود. لباس زرد رنگی چشمم رو گرفت و برش داشتم. خوشگل بود؛ یقه مربع، آستین سه ربع، بلندیش تا روی زانو، دامنش هم چین پلیسه بود! بابا خوش سلیقه! معلوم نیست این لباسا مال کدوم بخت برگشتهای هست! شونهای بالا انداختم و رفتم توی اتاق، لباسم رو عوض کردم و روی تخت نشستم. دلتنگ مامان بودم و خاله، بابا، دوستام. امروز حال و هوام گرفته است. کاش خاله اینجا بود و اون شور و جوشای دوست داشتنیش رو میزد. آهی کشیدم؛ یعنی میشه باز برگردم؟ وای فکر کن همه اینا خواب باشه بعد که بیدار شدم بگن مثلا تو کما بودم! چه باحال میشه، یه دفعه قلبم تیر کشید. مشت زدم تو سینهم، بلند شدم و به سختی در رو باز کردم. شنل پوش توی سالن بود. چشمش بهم افتاد و گفتم:
-قلبم!
و از حال رفتم.
چشمام رو باز کردم. تو اتاقم بودم، اخرین چیزی که یادم بود از حال رفتنم بود و خاموشی! بلند شدم، حالم بهتر بود. از اتاق رفتم بیرون. شب شده؛ پس خیلی وقت بوده که بیهوش بودم. شنل پوش روی صندلی نشسته بود و غرق فکر! متوجه حضورم نشد.
-سلام.
romangram.com | @romangram_com