#دنیای_راز_مینا_پارت_116
شنل پوش از پلهها اومد پایین، کتاب رو از روی میز برداشت و بیرون رفت. از پنجره نگاهش کردم. داشت میرفت پشت خونه! حتما میخواد اکسیر واسهم درست کنه، هه! بعد از نیم ساعت با کوزه کوچیکی وارد خونه شد. کوزه رو گرفت سمتم و گفت:
-بخور.
کوزه رو ازش گرفتم و یه نفس رفتم بالا و خوردمش. کوزه رو بهش برگردوندم و رفتم توی اتاق، روی تخت دراز کشیدم. حالا به خیال خودش فکر میکنه نوشتهها رو فراموش کردم. بذار با همین فکر راحت بخوابه. خندیدم و به خواب شیرینی فرو رفتم.
صبح با احساس خفگی و گرما از خواب بیدار شدم. چشمام رو هنوز باز نکرده بودم، دست کشیدم روی گردنم. اه چرا اینقدر عرق کردم؟ این موها چیه چسبیده به گرنم؟ اه موهارو زدم کنار، هرچی موهای چسبیده به گردنم رو کنار میزدم بازم بود. با کلافگی چشمام رو باز کردم. نشستم روی تخت و دست کشیدم توی موهام. چشمم افتاد به دورم که کلی موی سفید کنارم پخش شده بود. جیغ کشیدم و از روی تخت بلند شدم. جلوی آینه به خودم نگاه میکردم که موهام تا زانوم رسیده بود. با تعجب یه تیکه از موهای سفیدم رو گرفتم و آوردم جلو، کوبیدم روی پیشونیم! اکسیر اشتباهی باعث این شده؟ در اتاق به شدت باز شد و به شنل پوش که با تعجب نگاهم میکرد نگاه کردم.
-موهات؟
-فکر کنم بهخاطر نفرینه، حتما اینم یکی از آثاراشه!
-مثل پیرزنا شدی!
موهام رو ریختم یه طرفم و گفتم:
-همین که تو چشم تو نیام خوبه!
پوزخند زد ،خواست از اتاق بیرون بره که گفت:
-میتونی تو ساختن اکسیر دیدن ارواح کمکم کنی؟
با هیجان خواستم بگم اره که فهمیدم داره رو دست میزنه. خودم رو زدم به گیجی و گفتم:
-چی؟ دیدن ارواح؟ مگه میشه با خوردن اکسیر ارواح دید؟
romangram.com | @romangram_com