#دنیای_راز_مینا_پارت_114

-چرا وایسادی؟

با هیجان گفتم:

-خب الان یه بشکن، یه کاری کن ما تو خونه‌ات ظاهر شیم.

زد محکم به سرم و گفت:

-سرت خورده جایی؟

با حرص گفتم:

-نخیر، پس چه‌جور می‌خوایم بریم؟

سوت کشید و اسب سیاهی به سیاهی شنلش اومد جلومون وایساد. زیر لب گفتم:

-حتی اسب بالدار هم نداره!

-ببخشید مجهز نیومدم دنبالت.

خنده‌ام گرفته بود. خب چیکار کنم؟ فکر می‌کردم می‌تونه همه کار فرا از تصور انسان کنه! پشت سرم رو نگاه کردم و منتظر بودم هر لحظه سر و کله‌ی سربازا پیدا شه! حس می‌کردم افتادم وسط بازی کامپیوتری که هیچ‌وقت یادش نگرفتم، این روزا خیلی عجیبن! مردم این‌جا خیلی عجیبن! این‌جا همه چی عجیبه!

با سرعت از لا به لای درختا رد می‌شدیم و باز به جنگل سیاه رسیدیم. با فکر کردن به این‌که من با روح اون کوتوله‌ها حرف زدم ترس و لرزی به جونم افتاد. از این جنگل بدم می‌اومد. مرموز بود، به مرموزی همین مرد کنارم! به صخره‌ای که پشت اون خونه‌اش بود رسیدیم؛ حتی صدای شوم جغدا هم با حضور این مرد قطع میشد. انگار این مرد قلب جنگل سیاه بود، یه قلب سیاه، یه حس مرموز! حالا چشمش نزنم! فعلا بدیش به من نرسیده، یه کم ترسوندتم؛ اما به قول معروف بچه رو چه بزنی چه بترسونی؛ ولی حس بدی نسبت بهش دارم. شاید از حرفای بقیه درموردشه! خندیدم، از اون حس فلسفی به چه حرفایی رسیدم. صدای شنل پوش اومد.

-بیا پایین!

از اسب پریدم پایین، شنل پوش سوتی کشید و اسب تو تاریکی جنگل گم شد. از صخره رد شدیم. پشت سرش راه می‌رفتم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com