#دنیای_راز_مینا_پارت_113


-پس چرا خودشون رو نجات نمیدن؟

-قانونمندن!

پوزخندی به این حرفش زد. نگاه اخر رو به زندانیا انداختم، از پله‌ها بالا اومدیم، دوتا سرباز داشتن رد می‌شدن؛ همون لحظه مارو دیدن و یکی از سربازا گفت:

-زندانی!

دوییدن سمت ما، شنل پوش خندید. دستش رو گرفت جلوشون که گفتم الان مثل این فیلمای فانتزی از تو دستش آتیش میاد بیرون جزغاله‌شون می‌کنه؛ اما سربازا در حال دوییدن بودن که کوبیده شدن به یه دیوار نامریی! با تعجب رفتم جلو تا دیوار نامریی رو لمس کنم. واسم جالب بود؛ اما دیوار نامریی در کار نبود. سربازا سرشون رو گرفته بودن، شنل پوش دستم رو گرفت و گفت:

-وقت واسه تعجب نیست، باید بریم.

همین‌جور که می‌دوییدیم گفتم:

-چه‌جوری اونا خوردن به یه دیوار نامریی؛ ولی واسه من اون دیوار نامریی نبود؟!

-اسم این کار بازی با ذهنه!

خندید و گفت:

-یه جور تلقین قوی!

این مرد چه‌قدر مرموزه. اصلا چرا این‌قدر تلاش داره واسه نجات دادن من؟!

از در پشتی قصر خارج شدیم. خوش شانسی این بود که زندان به در پشتی قصر خیلی نزدیک بود و در کمال تعجب جز اون دوتا سرباز سربازای دیگه‌ای در کار نبود. وایسادم، با تعجب نگاهم کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com