#دنیای_راز_مینا_پارت_112
زانوی غم بغل کرده بودم و توی فکر حرفای نویسنده بودم. صدای قدمای یکی رو شنیدم، سرم رو آوردم بالا، زندان توی سکوت فرو رفت و فقط صدای پای اون شخص شنیده میشد. داشت نزدیک میشد. با بلند شدنم اونم جلوی زندانم قرار گرفت .حدس بزن کی بود؟ همیشه شنل به تن! پوزخند زدم، نگاهش کردم تا حرفش رو بزنه. در زندان رو بدون کلید باز کرد، بازوم رو گرفت کشید که یواش گفتم:
-چیکار میکنی؟!
گفت:
-اسم این کار نجات دادنه.
-نمیخوام.
بازوم رو از دستش کشیدم که بیحوصله گفت:
-پس تا اخر عمرت اینجا بپوس.
و قدماش رو به سمت در خروجی برداشت. بابا من یه چیزی گفتم تو نباید یکم خواهش کنی؟ دوییدم رفتم پیشش و گفتم:
-صبر کنم.
برگشت و گفت:
-نظرت عوض شد؟
-میشه چندنفر دیگه رو هم آزاد کنی؟
دستم رو گرفت کشید و گفت:
-اونا خودشون میتونن در زندان رو باز کنن.
romangram.com | @romangram_com