#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_267
+صبح بخیر مادمازل بالبای ســــــرخ!
-بمیـــــراذین
خندیدو رفت اونور.شهرزاد اومدطرفم.رفتیم ازساختمون بیرون.همه چراغای باغو خاموش کرده بودنو شانسمون زده بودو مهتابم نبود.کلا باغ تو تاریکی مطلق به سرمیبرد.فقط دستبندای شبرنگ مادیده میشد.دور کیکو گرفتیم ورفتیم طرف جمعیت.داشتم به کیک نگاه میکردم که یهو سرم تیرکشید ویه صحنه اومدجلو چشمم.یه کیک تولدبزرگ،بایه عالمه ادم،یه دخترکه داره شمع روی کیکو فوت میکنه!وپسری که میگه:"اول ارزو کن خانومی"همین!!جملش توذهنم اکومیشد ومن سرگیجه بدی گرفته بودم.شهرزاد که پشت سرم بود سریع زیربازومو گرفت
+چیشدساحل خوبی؟
-اره اره خوبم
+بیابرو کناروایستا توحالت خوب نیست!
-چرامن خوبم.فقط یه کم سرم گیج رفت
+مطمئنی؟
-اره
دیگه چیزی نگفت.اینقدر ذهنم مشغول بودکه هیچی ازمراسم تولدش نفهمیدم.اون یه کیک تولدبود.تولد یه دختر.شمع روی کیک عدد۲۰ رونشون میداد.ینی اون دخترکیه!من نتونستم قیافشو ببینم.
به خودم که اومدم دیدم همه دارن دونفر دونفر میرقصن.هنوز چراغا خاموش بود.فقط رقص نورا روشن شده بودن.دستبندای دخترا هنوزهم توی تاریکی میدرخشید!اهنگ ملایم بود.منم مث منگولا اون وسط بودم.خواستم برم کنارکه یکی منوگرفت توی بغلش.داشت کمرمو خورد میکرد
-هــــــــــــــــووووییی جناب.کمرم داغون شد حالیته؟؟
+رژ پررنگ ترو لباس ازین افتضاح ترنداشتی بپوشی؟؟
-شروین!!!!
romangram.com | @romangram_com