#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_258
-پووفــ جانم عزیزم؟
+اینجا تخته تویه؟
-اره گلم
+میشه منم یه شب پیشت بخوابم؟
روی تخت به پهلودراز کشیدمو ایلینم کشیدمش توی بغلم.گونشو بوسیدموگفتم
-اره عزیزم.یه شب بیا
تقه ای به درخوردو سپهراومد تو.ایلین دویید طرف سپهر ورفت بغلش.منم بلندشدمو روی تخت نشستم.ایلین با منوسپهر راحت تراز خاله های خودشه.منکه خیلی دوسش دارم
سپهر+ایلین خانوم من چطوره؟
ایلین+خوبه عمو
سپهر+ساحل خانوم تشریف نمیاری بیرون؟
-چرا!شمابرین منم میام
+زودبیا
نگاه اخرو تواینه به خودم میندازمو میرم بیرون.بلندسلام کردم.همه بامهربونی باهام سلام کردنو عیدوهم پیشاپیش تبریک گفتن.اون پسره ازخود راضی،شروین برای اولین بار به خودش زحمت دادو دستشو دراز کردو باهام دست داد.نگاه خیرش توچشام بود.به دستم که توی دستش بود فشارخفیفی وارد کرد.سریع دستمو ازدستش کشیدم بیرون ورفتم کناردخترا نشستم.نیم ساعت دیگه سال تحویل بود.همه دور سفره هفت سین نشسته بودیم ومن بازم افتادم روبه روی شروین کلانمیدونم چه حکمتی درکاره!خدامیدونه.چشاموبستمو اروم توی دلم دعاکردم که بتونم حافظمو به دست بیارم وازین سردرگمی که توش هستم نجات پیداکنم.باتموم شدن دعام صدای تلویزیونم بلندشد:یامقلب القلوب والابصار...
همه باهم روبوسی کردنو عیدوتبریک گفتن.بابا،عمورهام،احمدخان وسعیدخان هرکدوم یه تراول یه جوونادادن واسه عیدی.ومن چقدرازبودن درکنار این خونواده خداروشکر میکردم.واسه ناهارم که میز ناهارخوری بزرگـــ توی حال پر بوداز غذاهاش جور واجور!سهیلا خانوم سنگ تموم گذاشته بود.دستش طلا.باکلی خنده وشوخی ومسخره بازی اون روزم تموم شد.وباکمال تعجب شروینم افتخاردادو باهامون همکاری کرد.قرارشدبا بچه ها بریم واسه خرید عروسی ومن هرچه اصرار کردم که لباس نمیخوام مامان مهناز نذاشت وگفت بایـــــد بری.به اصرار قبول کردمو قرارشدو چند روز دیگه بریم خرید
romangram.com | @romangram_com