#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_257

-خیله خوب شماهم.از دست شماها.ادم خودشم نمیتونه نگاه کنه.برین رد کارتون ببینم.
اذین:خیله خب حالاچراپاچه میگیری؟
-اصن شمااینجا چیکار میکنین؟
اروشا:هیچی زن دایی گفت بیام صدات کنم
-به تو؟
+اره گف اروشا
-بعدشماهم همتون اروشایین!
همشون سراشونو بالا پایین کردنو لبخند ژیکوند تحویلم دادن.خواستم یه چیزی بگم که ایلین ازوسط اونا اومدبیرونو باتعجب به درو دیوار اتاق نگاه کرد
+خایــــــه!اینجا اتاقه تویه؟
اونارو که کلا ول کن.رو زانوهام نشستم روی پارکتا وگفتم:بیابغل خاله ببینمت
دستامو واسش بازکردم اونم دویید واومدبغلم.منم بلندش کردم بردمش گذاشتمش روی تخت.همون موقع صدای شهرزاد بلندشد
+خایـــــــه جــــــــووون!بچه بازیت تموم شدبیابیرون
کوسن تختو برداشتم پرت کردم طرفش که خوردبه دربسته.خداروشکر رفتن بیرون.
+خایه جون

romangram.com | @romangram_com