#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_252
+خایه میشه بیای خونه ما؟(خاله منظورشه😒)
بااین حرفش همه زدن زیرخنده.حتی اون پسره بیشعورم میخندید.لپشو بوسیدم وگفتم
-عزیز دلم خاله.تکرار کن
+خایـــــه!
دوباره همه زدن زیر خنده.روبه اروشاگفتم
-پاشو بیا بچتو جمع کن ابرومو برد
+نه چیکارش داری بچمو.بزار باشه جاش خوبه
هوووووفــــــــــ
+خایـــه!نگفتی میای یانه!؟
دلم میخواست زمین دهن باز کنه ومنو درسته قورت بده.ابروم رف کف کفشم.از دست این بچه!!!!!!خداروشکر همون موقع مامان همه روصدا کرد واسه شام.اروشاهم اومد ایلینو بغل کردو باشوهرش رفتن سرمیز.رفتم تواتاقو پریدم توی دشوویی!بااون لباسم که میخواست جر بخوره!!کارامو انجام دادمو اومدم بیرون.سرمیز فقطــــ یه جای خالی بین سپهر وشهرزاد بود.رفتم نشستم.سرموکه اوردم بالا دوباره بااون پسره نکبت که جلوم بود روبه روشدم.اهههه
جا ازین بهتر نبود بشینم؟؟؟؟سرمو انداختم پایینو مشغول کار خودم شدم.متاسفانه از همون اول تا همون اخر زیر نگاهش ذوب شدم غذامم کوفتم شد.ولی اصن سر
مو بالا نگرفتم
یکی دوساعت دیگه هم موندنو بعدرفتن.امشب همه منو بااسم سونیا صدازدن.هر دفعه میفهمیدم که مامان مهنازچشاش اشکی میشه ولی به روی خودش نمیاره!
رفتم تواتاقمو لباسمو بایه لباس راحتی عوض کردم ومسواک زدم.بعدش پریدم توی تخت.من یه ادمی هستم که ممکنه هر روز یه چیز جدید از زندگی گذشتش کشف کنه.پس نباید دوباره اینجوری بهم بریزم!باید خودمو واسه هراتفاقی اماده کنم!
romangram.com | @romangram_com