#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_253
هــــر اتفاقی!!!!
"نه ماه بعد""یک روز قبل از سال تحویل"
نه ماه باخوب وبدش گذشت.رفتم دوباره انتخاب رشته کردمو واسه کنکور سال بعد ثبت نام کردم.بیشتر این نه ماه وهم مشغول درس خوندن بودم تابتونم رشته خوبی روبا رتبه خوب قبول بشم.به لطف دیدارهایی که طی این ماه هابا خانواده اقا رامین یاهمون بابام داشتم کاملا باهاشون صمیمی شدم.خیلی ازشون خوشم اومده.اونابامن مث یه عضو ازخونواده خودشون رفتار میکنن واین باعث دلگرمی من میشه که پشتیبان هایی مث اونادارم!بادخترا هم کاملا راحتم.شهرزادو اذین که همسن خودمن.فقط اونامیرن دانشگاهو من باید دوباره کنکور بدم.اییششش!بااصرار من بابا واسم یه اسم وشناسنامه جدیدگرفت.درحال حاضر من "ساحل احمدی"هستم.اسممو باباومامان انتخاب کردن.خودمم دوسش دارم.گرچه که سپهربیشعور گاهی اوقات مسخرم میکنه وصدام میزنه نرسیده به دریا!ولی اونم باتکرار وتمرین و صدالبته تنبیه درست میشه ایشالله!!!!فردا سال تحویله.یه سفره چیدم مشــــــــــت!!!باحوصله ودقت زیاد وظریف کاری های زیاد.مامان میگه هرسال سال تحویل خونه یکی دور هم جمع میشنو امسال نوبت خونه بابارامینه!سفره روبا پارچه های ساتن سبزابی وفیروزه ای تزئین کردم!چندهفته پیشم بادخترا رفتیم خرید.آزیتاهم که خوشبختانه داره میره سرخونه زندگیشو ۱۰ فروردین مصادف با تاریخ تولد آزیتا تاریخ عروسیشونه!البته که آزیتا خودش خبرنداره که کیان واسش چه سوپرایزهایی چیده!خیلی براشون خوشحالم.یه زوج کاملا خوشبخت که انگار واسه هم ساخته شدن.
کشفـــــــ❗️ــــــــ مهمی که توی این نه ماه کردم این بودکه اون پسره زشت بیریخت ازخودراضی خودشیفته بوزینه عتیقه گاومیـــــــــــــــششش اسمش شروینه!اووخ دهنم کف کرد ازبس فحشش دادم😊اینوهم وقتی فهمیدم که عمه رعناجااان داشت پسر بوزینشو صدا میزد!اصن حسو حالمو تو اون لحظه نمیتونم توصیف کنم.عین این منگولایی که یه معادله دومجهولی سختو پیداکرده بودن در درونم و یه جااییــــــــم عروسی بود!اووووووووووویییی منحرفا!کجا؟منظورم کمرمه!!!دوست داشتم بلندشم قربدم ولی خب موقعیت جور نبود واسه همین احساساتمو سرکوب کردم.و چه بسا که کار خیییلی سختی بود اوووف.ازسپهر خواستم عکسای سونیارو بهم نشون بده!خیلی دوست داشتم بدونم چه شکلی بوده که میگن عین منه!اونم واسم عکسای جشن تولد ۸ سالگی سونیارو اورد.بادقت به عکسا نگاه کردم ومتوجه شباهت عجیب خودم به سونیا شدم.انگار قیافه من قیافه بزرگونه سونیا باشه!واقعا نمیدونم چرا!ولی خب به جز اون شب که تاصبح فکرم مشغول بود دیگه بیخیالش شدم.تجدید خاطرات سونیا واسه بابارامین ومامان مهناز اونارو داغون میکنه!
باصدای زنگ گوشیم از فکرو خیال میام بیرون.دستمو دراز میکنم وگوشیمو برمیدارم.عکس شهرزاد روی گوشیه!دکمه اتصالو میزنم که صدای جیغ جیغوش توی گوشم میپیچه!گوشی رواز گوشم دور میکنم تا خوب جیغاشو بکشه.بعد چند دقیقه میگه:
+ساحل مردی بسلامتی؟کی بیام حلواتوبخورم؟
-فعلا که تاحلوای تورو نخورم نمیمیرم.ولی اگه اخر از دست این جیغای توسکته نکنم خیلیه!
+ایشـــــــــــالله!!
-چـــی؟؟
+سکته کنی بمیری دیگه!داییمم از دستت راحت میشه.نون خور کمتر زندگی بهتـــر
-خیلی بیشعوری دختره روستایی
مخفف اسمش میشد شهری بعد ماهم دست به یکی کردیم واسه سوزوندنش بهش میگیم روستایی خخخ.یه جیغ بنفش کشیدو گفت
+خیلی(...) ساحل!
-اونو که هستی!حالا واسه چی زنگ زدی؟
romangram.com | @romangram_com