#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_250

باتحسین به سرتاپام نگاه میکنه ومیگه:عالی عزیزم.محشرشدی!
گونشوبوسیدموگفتم:ممنون مامان خوشگلم
+منودست میندازی دختر؟
-نه من غلط بکنم!
خندید وگفت:خودم میدونم.توی اتاق بمون.بابات که موضوع وبه اونا گفت به سپهر میگم بیادتورو باخودش بیاره بیرون.باشه؟
-چشم مامان
بعدم رفت ازاتاق بیرون.رفتم وروی تخت نشستم.حس دختری روداشتم که دارن میان خواستگاریش.نمیدونم چرا!ولی خب حسم اونجوری بود،دیگه!نمیدونم چقدرگذشت که صدای دربلندشدوسپهر اومدتو
-چیشد؟
+چی میخواستی بشه؟اونامیخوان ببیننت
-چیزی نگفتن!؟
+چیز که چرا!ولی خب ببیننت حرفاشونو پس میگیرن.بیابریم
یه نفس عمیق کشیدموگفتم:بریم
پشت سرش راه افتادم.همه نگاها برگشت سمت ما.همه بلندشدن.اروم گفتم:سلام
اول از همه یه خانوم اومدطرفم.حدس میزدم باید از خواهرای بابارامین باشه!چون یه خرده شبیهش بود!توچشام نگاه کردوگفت:سونیا!

romangram.com | @romangram_com