#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_249
لبخندی زدو از اتاق رفت بیرون
جعبه روبازکردم.یه انگشتر خیلی خوشگل توش میدرخشید.ینی این مال منه؟دستم کردم.قشنگ اندازه دستم
بود.ساعتونگاه کردم.ساعت ۸ شب بود.بلندشدموانگشترو گذاشتم توی جاجواهری روی میزتوالت.شایداین انگشتر هم بتونه یه چیزایی رویادم بیاره!
روبه روی اینه اتاق می ایستم.الان وعضم از قبل بدتره.قبلا فک میکردم اسم سونیامال منه!مال خودمه.ولی الان میدونم که من توی این دنیای جدیدی که شروع کردم حتی یه اسم هم از خودم ندارم.سونیا اسم من نیست.اسم دختری هست که شبیه منه.تنها داروندارم توی این دنیایه انگشترو دوتا تیله عسلی رنگه!
همین!خدایااا!خودت کمکم کن
سرووضعمو درست کردمو رفتم پایین.میز شام اماده بود.نشستم کنارشون وباهم شاممونو خوردیم.خواستم برم بالاکه صدای مامان اومد:
-بله مامان؟
+عزیزم فرداشب برادرو خواهرای رامین میخوان بیان اینجا.واسه اینکه تورو ببین.خواستم که توهم بدونی وخبر داشته باشی.
-باشه مامان.فهمیدم
دستشو گذاشت روی گونمو گفت:حالا میتونی بری دختر قشنگم
خم شدموگونشو بوسیدم ورفتم تو اتاقم.خزیدم زیرپتو.اون دوتا تیله اومد جلوی چشام وبافکر به اونا خوابم برد
**************
یه کت دامن بادمجونی تنم کردم.دامنش تازانومه.ویه جوراب شلواری کلفت هم پوشیدمپکفشای پاشنه ده سانت بادمجونی وروسری سفیدو بادمجونی هم سرم کردم.فک میکنم برای مهمونی امشبو دیدار اول خوب باشه!یه ارایش ملیح هم زدم به صورتم.دربازضدو مامان اومد توی اتاق.بااینکه سنو سالی ازش گذشته ولی خیلی خوش پوشه!
-چطورم؟
romangram.com | @romangram_com