#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_248
-آ....آره.....خو....بم
دربازشدو مامان وبابا اومدن تو.البته همون مهنازو اقا رامین خودمون!اینجوری بهتره!سپهر بلندشدو مهناز کنارم نشست.منم روی تخت نشستمو پشتمو تکیه دادم به تخت.دستمو گرفت توی دستاش
+خوبی عزیزم؟
-ممنون مهناز جون.یه کوچولو اخماشو کشیدتوی هم.روبه اقا رامین گفتم
-خیلی ممنونتونم بابت همه چی!شایداگه شماها نبودیم من الان مرده بودم.تاهمینجا هم زحمات زیادی که برام کشیدین!نمیدونم چجوری ازتون تشکرکنم وزحمتاتونو جبران کنم!حالاهم بیشتراز این مزاحمتون نمیشم.اگه اجازه بدین من برم
سپهر:حرف بیخودی نزن.کجامیخوای بری؟
-نمیدونم.ولی بالاخره یه جایی روپیدامیکنم دیگه
اقارامین اومدجلو وگفت:ببین دخترم.ماحقیقتو بهت نگفتیم کهتو همچین فکری پیش خودت بکنی.توهیچ جانمیری.همین جامیمونی.اگه چیزی یادت اومد که من خودم میبرمت پیش خانوادت.ولی اگه یادت نیومد توهمینجا میمونی حتی شده تااخر عمرت.فهمیدی؟دیگه این حرفارو نزن.اگه قابل میدونی منو مهناز رو به عنوان پدرومادرت قبول کن.اگه قابل هم نمیدونی به عنوان خاله وعمو که میتونی؟!
چقدر این مرد خوبه!چقدرمهربونه!باقدر دانی نگاش کردمو گفتم
-خیلی ازتون ممنونم...........بابا
لبخندنشست روی لباش.مهنازم منوکشیدتوی بغلشو گفت:ممنون عزیزم.ممنون که پیشمون میمونی!
دستمو دور کمرش حلقه کردمو گفتم:من ازتون ممنونم که میزارین پیش شما بمونم واینقدر به من لطف دارید که منوجای دختر خودتون میدونید
یکم دیگه باهام حرف زدنوبعد از اتاق رفتن بیرون.سپهر اومد جلو ویه جعبه رو گذاشت توی دستم
+پیش توباشه جاش امن تره.
romangram.com | @romangram_com