#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_247

مات ومبهوت بهش نگاه کردم.
+واقعیتش اینه سال هاپیش منو خواهرمو مامان وبابام باماشین داشتیم میرفتیم سفر.اون موقع من ۱۴ سالم بودو سونیاهم ۸ ساله بود.من وسونیا خیلی بهم وابسته بودیم.خیلی بیشتر از خیلی.توراه باباکنترل ماشینو ازدست داد.هرکاری کرد نشد که ماشین از حرکت بایسته.بهمون گفت باید ازماشین بپریم بیرون وگرنه هممون میمیریم.همه ما از ماشین پریدیم بیرون.ولی سونیا نپرید.خواستم برم ونجاتش بدم اما ماشین به صخره خوردو اتیش گرفت.سونیاهم تو اتیش سوخت.مارو بردن بیمارستان و بعداز دوروز خبردادن که سونیا توماشین سوخته وحتی جسدشم نتونستن پیدا کنن.بعداز اون ماجرا ما هممون داغون شدیم.الان ۱۲ سال ازون موقع میگذره.ماهرسال تابستونا میایم کیش.چون سونیا عاشق ویلا کیشو دریاش بود.امسالم مث سالای دیگه مااومدیم کیش.حوصلم سررفته بود واومدم کنارساحل.داشتم برمیگشتم ویلاکه چیزی که کنارصخره بزرگی افتاده بودنظرمو جلب کرد.جلوترکه اومدم یه دخترو دیدم که سرش خورده بودبه صخره وکلی خون ازش رفته بود.واون دختر توبودی وچیزی که منو وادار به نجات توکرد این بودکه توخیلی شبیه سونیا بودی.شبیه خواهرم!سریع رسوندمت بیمارستان.دکتربعدعملت گفت ضربه خیلی شدید بوده واحتمال۹۹ % فراموشی هست.این موضوعو برای بابامطرح کردم.باباپیشنهاد دادکه توبه عنوان دختر خودمون درکنار مابمونی.بخاطر شباهت زیادت به سونیا وبه خاطر اینکه تودچار فراموشی شده بودیو هیچ جا وهیچ کسو نمیشناختی.واسه همین بابا بهت اسم دخترشو داد.ولی دراصل مانه میدونیم که تواسمت چیه نه میدونیم که خوانوادت کین!من تورو کنار دریا پیداکردم.ینی جریان دریا تورو باخودش اورده.چون چندشب قبلشم دریاطوفانی بود.توهیچ نشونی همراه خودت نداشتی.فقط یه انگشترکه دکتربهم داد.همین!!
حرفش که تموم شدسرشو اورد بالا.نگاش که بهم افتاد دادکشید:سونیا چت شد؟؟؟
مگه چیشده؟؟چه خبره؟؟مگه نگفت من سونیا نیستم!پس چراگفت سونیا!از اون ورمهناز دویید طرفم.دستشو گذاشت دوطرف صورتم ومنوتکون داد وباگریه گفت
+دخترم...عزیزم...چیشد؟؟...سونیای من!
داشتم ازسرما میلرزیدم.اشکام دونه دونه میریخت روی صورتم.مهناز منو کشیدتوی بغلش.
+الهی من واست بمیرم عزیزم...الهی قربونت برم...گریه کن عزیزم...نریز توخودت...گریه کــــن!!!
چشماموبستمو اجازه دادم سیل اشکام روگونم جاری بشه.هنوزم داشتم توبغل مهناز از سرماواشکایی که به مهابا میریخت میلرزیدم.حس یه گنجشک بی پناهو داشتم.سپهر مهنازو کنارزدو اومدطرفم ومنو توی یه حرکت روی دستاش بلند کردو رفت سمت اتاقم.منوخوابوند روی تختو پتو روکشید روم.بعدم از اتاق رفت بیرون.مث جنین توی خودم جمع شدم واینقدر گریه کردم تا خوابم برد
*********************
به حس دستایی که توی موهام حرکت میکرد چشماموباز کردم.سپهر بود که کنارم روی تخت نشسته بود
+بیدارشدی زیبای خفته؟
-په نه په هنوز خوابم.بعدشم زیبای خفته با بوسه بیدار شد.منکه خودم بیدارشدم!
+باشه بابا.نمیخواد قانع کنی منو
یه کم مکث کرد:بهتری؟

romangram.com | @romangram_com