#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_245

+باشه
بعدم رفتن بیرون.مامان وبابا وبقیه برمیگردن مشهد.یه هفته از گم شدن الناز میگذره.یه هفتس که من خواب وخوراک ندارم.یه هفتس که دنیام شده جهنم.یه هفتس که تاچشمامو میبندم چهره ناراحت الناز بااون چشای طوسی تیرش میادجلوم.دیگه واقعاکم اوردم.اگه نمیومدیم به این سفرلعنتی این اتفاق نمی افتاد.نگام افتاد به اینه قدی اتاق.توی این یه هفته نابودشدم.هم از درون هم از بیرون.ته ریشم که همیشه مرتب بوده الان خیلی بلندشده واذیتم میکنه.ولی اصن حال وحوصله درست کردنشو ندارم.چشام قرمزه وعسلیش تیره.اثرات بیخوابی های این یه هفتس.اصن فکرشم نمیکردم زندگیم اینجوری بشه.زندگی که الناز خیلی غیره منتظره ویهویی واردش شد.زندگی که باالناز خوب بود.طعم شیرین عشق باالناز خوب بود.عاشقش شدم بدون اینکه خودم بفهمم.قلبم که ازجنس سنگ بودو آب کرد بدون اجازه گرفتن از خودم.رفت ولی بازم قلبمو باخودش برد بدون اجازه از خودم.من دیگه بدون اون زندگی نمیکنم.فقط منتظر روزی میمونم که دوباره بهش برسم.شایدبه قیمت مرگم!واین به داشتن دوبارش می ارزه.فقط به این امیده که روزامو سپری میکنم واز این به بعدسپری خواهم کرد.فقط به همین امید.دم پنجره می ایستم.همه رفتن و اخرین ماشین ها ماشین باباو همایون خانه!مامان وافسانه جونو به زور سوار ماشین میکنن.چشاشون اشکیه!کی فکرشو میکرد که باالناز بیایمو بدون الناز برگردیم.الناز بیچاره من که حتی جسدشم دریای لعنتی پس نداد!هـــه!حالا من باید چطوری زندگی کنم!چجوری بدون عشق زندگیم بقیه عمرمو سپری کنم!؟چطوور؟؟الناااز کجااایی؟؟؟؟؟کجــــــایی لعنتی!
"الناز یاهمون سونیا"
ماشین جلوی یه برج 20 طبقه نگه داشت.سپهر میگه خونه ما توی پنت هوس ساختمونه!توهر طبقه هم سه تا واحد هسته باباهمه شو اجاره داده.درواقع این برج مال باباست.بعلــــــه!!!توی نیاوران تهران!اووپس....
چمدونارو باکمک باباو سپهر بردیم توی اسانسور.کلید طبقه ۲۰ فشرده شدو بعد چنددقیقه اسانسور توی طبقه موردنظر ایستاد.ینی فوق العاده بود.من یه چیزی میگم شما یه چیزی میشنوید!نصف خونه اصن دیوار نداش.پنجره بود.ازونجا همه تهران دیده میشد.ویووش عاالی بود.
یه خانومه که مامان سهیلا صداش زدو حدس میزدم باید خدمتکار باشه چمدونه منوبرداشت وباهام اومد تا اتاقمو نشون بده.اتاقا کاملا ازحال جدابود.ینی از توی حال کسی به اتاقا دید نداشت.دریه اتاقو بازکردو گفت:بفرمایین اینجا اتاق شماست.بعدم چمدونو گذاشت پشت درو رفت از اتاق بیرون.یه اتاق بادکور سبز پسته ای وسفید.خیلی خوشگل همه وسایلای اتاق چیده شده بود.تو اتاقم یه قسمتش از سقف تا کف پنجره بود.پرده های خوشگل سبز پسته ای اتاقم کشیده شده بودنو نور افتاده بود توی اتاق.رفتم سمت کمد.یه کمد درندشت!یه عالمه لباسم توش چیده شده بود.همه نوع چه مجلسی چه معمولی.به زور لباسایی که از کیش اورده بودمو چیدم توی کمدو درشم بستم.مانتو شلوارمو بایه دست لباس راحتی عوض کردمو رفتم بیرون.
****************
ناهارخورده بودیم.یه فسنجون خوش مزه.درکنار خانواده خوبم.کلی چسبید!خواستم برم توی اتاق که صدای بابارو از پشت سرم شنیدم
+دخترم؟
-بله باباجون؟
+یه دقیقه بیا اینجا کارت دارم
-چشم
رفتم وروی مبل کنار بقیه نشستم ومنتظر به بابا خیره شدم.یکم دست دست کردو بعد گفت
+چه تصمیمی واسه ایندت گرفتی سونیا جان؟

romangram.com | @romangram_com