#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_244
سپهر رفت توی اتاقشو منم رفتم توی اتاقم.
"سپهر"دروبستمو تکیه دادم به در.چشماموبستم.خدایا!ینی داریم کاردرستی انجام میدیم؟؟
رفتم طرف میزتحریرم.ازتوی کشوش جعبه رو درآوردم.بازش کردم.اینو دکتر بهم داد.گفت حین عمل از دستش افتاده.یه حلقه.پرنگین!درخشش خاصی داشت.فک کنم این دختره قبلا ازدواج کرده.چون حلقش شبیه یه حلقه ساده نیست.حتما شوهرشم خیلی نگرانشه!ولی اخه من از کجاشوهر این دخترو پیداکنم!تیله های عسلی رنگم احتمالا متعلق به یه شخص مهم وخاص توی زندگیشه!اووووفـــــــ....حالا من باید چیکارکنم!شاید بهترباشه به خودش بگم که ازکجا اوردمش
یاحتی این حلقه...شاید یه چیزایی روبه یادش بیاره.باید با مامان بابا مشورت کنم.البته که الان اونا خیلی خوشحالن.توهمین چند روزی که وارد زندگیمون شده حسابی زندگیمون تغییر کرده.روحیه شادی داره.شاید اصن حقش نبود که چنین اتفاق وحشتناکی براش بیفته....
اخخخخ خدا...چه سفر پرماجرایی شد این دفعه
*******************
"آرتین"
روهام+تومطمئنی نمیخوای باما برگردی ارتین؟
-آره صددفعه که یه حرفو تکرار نمیکنن.
رادین+ولی اینجاموندن توهیچ سودی نداره ارتین.اون رفته درکــــ کن
سرمو گرفتم بین دستام.وحشتناک درد میکرد.یه هفته ای میشه که اصن خواب به چشمام نیومده
-روهام خواهش میکنم برین.من میمونم.میدونی که از حرفی که زدم برنمیگردم.پس لطفا برین.
+میخوای من باهات بمونم؟
-نــــــه!
romangram.com | @romangram_com