#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_241

-سپهر!
خودمو انداختم توی بغلش وگریه کردم.این اشکا دست خودم نبود!نبود لعنتی...نبود....
‌+چی شده خواهری؟چرا گریه میکنی؟؟
‌-سپهـــر!یه چیزی یادم اومد
+اینکه گریه نداره خوب خانوم خانوما!حالا چی یادت اومد؟
-تیله های عسلی رنگ.نمیدونم مال کیه!نمیدونم اون چشامتعلق به کیه!یادم نمیاد سپهر
+گریه نکن عزیز دلم.عیبی نداره.همونم خوبه.به مرور زمان یادت میاد....
منواز بغلش کشیدبیرون.
+خوب حالا تعریف کن ببینم چی شد یادت اومد؟
-داشتم یه اهنگ گوش میدادم.خودش اومد جلو چشمام.اون دوتا تیله جلوی چشمام نمایان شد
+این خیلی خوبه که یه چیزایی یادت اومده.کم کم همه چی یادت میاد ماهم میفهمیم اون چشا مال کی بوده!حالا هم پاشو بریم.هواداره تاریک میشه
-باشه بریم
بلندشدمو لباسامو تکوندم وباهم رفایم سمت ویلا.بابا روی مبل نشسته بود ومامانم همون موقع بایه سینی چای از اشپزخونه اومد بیرون
بابا+کجابودی دخترگلم؟

romangram.com | @romangram_com