#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_231
دستموگذاشتم توجیب شلوارم وروبه دریا وایستادم.اونم عاشق دریا بود.الان ازون موقع۱۲ سال میگذره.اگه الان زنده بود۲۰ ساله بود!چشماموبستمو به صدای ارامبخشش گوش دادم.صدای مامان اومد:
+سپهر عزیزم بیاتو وقته ناهاره
-چشم مامان جان الان میام
نگاه اخرو به دریا میندازم.روی پنجه پام میچرخم تابرم تو ویلا که چشمم میخوره به چیزی که کنارصخره افتاده بود.خواستم بیخیالش بشم که حس کنجکاویم نزاشت.رفتم طرفش.خدای من!هنوز کامل صورتشو ندیده بودم.رفتم جلوتر.موهاش روی ماسه ها پخش شده بود.زانو زدم کنارش.سرش بدجور خورده بودبه صخره ویه عالمه خون ازش رفته بود.بادستم صورتشو برگردوندم طرف خودم.از چیزی که دیدم دهنم واموند.چقدر شبیه سونیای منه!بغض لعنتیمو به سختی قورت دادمو نبضشو گرفتم.خیلی اروم میزد.ولی هنوز زندس.سریع رودستام بلندش کردمو دوییدم طرف ویلا ومامان وصدا زدم
-مامان!مــــــــامان کجایی؟؟؟
دراتاق بازشدوبابا ومامان اومدن بیرون
بابا+چته پسر؟اینجارو.....
حرفشو قطع کردمو گفتم:بابا الان وقت این حرفا نیست.بایدبرسونیمش بیمارستان.نبضش خیلی کندمیزنه!
مامان+پس چراوایستادی؟؟برو دیگه!
-بااین وضع؟؟
مامان یه نگاه به من ویه نگاه به دختره کردو دوییدتو اتاق و بایه شال برگشت.سریع سرش کردمورفتیم به طرف ماشین.اروم عقب خوابوندمش وسرشم گذاشتم روی پای مامان.سریع رفتم به طرف بیمارستان.چون تابستونا زیاد میومدیم کیش اینجارو هم تقریبا مث تهران میشناختم.بردمش بخش اورژانس.سریع بردنش اتاق عمل.نشستیم روی صندلی های انتظار.
مامان+سپهر نگفتی این دختررو از کجا پیداش کردی!اون خیلی شبیه سونیای منه!
-کناردریا سرش خورده بودبه صخره.منم واسه همین خیلی تعجب کردم.انگار که سیبی باشن از وسط نصف شده باشن
بابا+باید دعاکنیم اتفاقی واسش نیفته.دختره بیچاره الان حتما پدرومادرش دربه در دنبالشن
romangram.com | @romangram_com