#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_230

دستمو فروکردم توموهام.اعصابم داغون بود
+پیدامیشه ارتین نگران نباش
-چطور روهام؟چطور نگران نباشم!دارم داغون میشم.همش تقصیرمنه.
+اره تقصیرتوئه.چون از اول به رویا رودادی!اونم پرو شد وخودشو بیشتر بهت نزدیک کرد.
-لعنتـــــــے!!
+النازی که من میشناسم اهل این لجبازیا نیست ارتین.اون برمیگرده!
-پلیس میدونه باید کجا دنبالش بگرده؟؟
+احتمالش هست که رفته باشه تودریا.اون موقع دریا طوفانی بوده.گفتن هم تودریا وهم توخشکی دنبالش میگردن
-فقط دعاکن الناز پیداش بشه روهام.سالم.اگه یه تا ازموهاش کم بشه بلایی به سر رویا میارم که تاعمر داره از بردن اسمم وحشت کنه!!!
"چهاروز بعد"
چهار روز گذشت.هیچکی نتونست الناز منوپیداکنه.پلیساقطع امیدکردن.گفتن این احتمال خیلی زیاده که رفته باشه دریا وغرق شده بود!افسانه جون باشنیدن این خبر درجا غش کرد.حال همایون خان هم بدتراز افسانه جون بوداما خودشو نگه میداشت.ارسام خودشم داغونه اما روحیشو حفظ کرده وسعی داره افسانه جونو اروم کنه.بقیه هم توشکن!هیچکی باورش نمیشه که الناز من غرق شده.من هنوزم باورم نمیشه.باهیچکی حرف نمیزنم.هر روز میرم لب دریا.ساعت ها به دریا خیره میشم.شاید اون برگرده.ارزوم اینه که همه اینا یه بازیه مسخره باشه که الناز بامن شروع کرده.دلم برای کل کلامون تنگ شده.واسه خودش!واسه چشاش!خدایا!منو میبینی؟داغونم.داری ازمایشم میکنی؟؟اینجوری؟؟فک نمیکنی زیادی بی انصافیه؟!
دو روز دیگه هم گذشت.پلیساهم نتونستن هیچ اثری از الناز پیداکنن.تویه کلمه گفتن متاسفیم.درحالی که دنیام تیره وتارشد.مامان افسانه این روزا راه به راه غش میکنه.بلندشدم.از ویلا زدم بیرون.کناردریا کامل از ویلا دورشدم.خسته شده بودم.روی تخته سنگ بزرگی نشستم.دستمو بردم سمت جیبمو پاکت سیگاری که این روزا همدمم بودو درآوردم.یه نخ کشیدم بیرون وروشنش کردم.یه سنگ کوچیک وباپام محکم پرت کردم طرف دریا.چشمم خورد به یه پارچه مشکی رنگ.کنارصخره افتاده بود.گلی شده بود.خم شدمو بادستای لرزونم برداشتمش.یه شال بود.یه شال مشکی.ته دلم هری ریخت پایین.نکنه...!شال واوردم نزدیک بینیم.بوکشیدم.بوی عطر ملایمش پیچید توی بینیم.عطرخودش بود.میشناختمش.شال مال النازه.نــــه!الناز!نـــــه!ینی میخوای بگی هرچی پلیسا میگن درسته؟ینی می خوای بگی تو واقعا رفتی؟میخوای بگی واقعا مردی؟نــــــــــه!نعره کشیدم.بارو شروع کردبه باریدن.شدید بود.خیلی شدید.بباربارون.ببار.توهم به دردمن ببار.بارون مث شلاق میخورد به صورتم.خیس خیس شده بودم.ولی توجهی نکردم.شالو به سینم فشاردادمو فریاد می کشیدم.انقدر داد زدم که دیگه هیچ جونی توبدنم نمونده بود.بارون نم نم میبارید.به زور خودمو رسوندم به ویلا.بامشت کوبیدم به در.درباز شد.هیچ جونی نداشتم.افتادمو بعدش از هوش رفتم...
*********************
"سپهـر"

romangram.com | @romangram_com