#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_217
چند دقیقه گذشت.تصمیم گرفتم خواستموبگم
-ارتین؟
برگشت طرفم+دیگه چی؟؟
بیشعور😠😠😠😠😠😠
-میشه سقفو باز کنی؟؟
+نمیگفتی هم باز میکردم
این ینی گوربابای خواستت.ولی بازم ازخوشحالی توپوستم نمیگنجیدم.عینک دودی هامو زدم به چشام.ارتینم سقفو باز کرد.باسرعت توخیابونا ویراژ میداد واسه همین یه بادخنک میخور توی صورتم.چشمامو بستمو دستمو گرفتم جلوباد.توحس وحال خوب خودم غرق بودم که ماشین ایستاد.چشماموباز کردم.جلو خونه باباهمایون اینا بودیم.رفتم پایین پیش مامان.قرارشد اوناهم بایه ماشین بیانو ارسام رانندگی کنه.بعداز جابه جاشدن مامان اینا سوارماشین شدیمو راه افتادیم.ارتین بیشعورم یه ضدحال زدو سقفو بست و....تو حال خوبم.هیچی نگفتم.بی فرهنگ بی ادب.انگار نه انگار کسی باهاش توماشینه.شاید
اون دلش خواست خو!!!!
میدونستم اگه چیزی بگم اونم جواب میده دوباره من جواب میدم دوباره اون یه چیزی میگه بعد من یه چیزی میگم دهنش اسفالت شه اونم کم میاره ومیزنه کنار چک و چک کاری میشه بعدشم مسافرتم زهرم میشه.ینی من همچین اینده نگریم هاااا!!!😊😊🤗
همینجوری توافکارم غرق بودم که صدای مهدی احمدوند توی ماشین پیچید.اهنگاشو دوس داشتم.سرمو تکیه دادم به صندلی وبه بیرون نگاه کردم.اینجوری که معلوم بود میخواستن ماشینارو بزارن روی قطارو تا بندرعباس برن.بعد ازونجا هم سوار لنجو بعدشم کیییییششششش!همینجوری محو اهنگ بودم که نفهمیدم چیشد خوابم برد!
********************
+الناز خانوم.اگه صلاحه بیدارشین خانوم خانوما
نخیر صلاح نیست.چشامو باز کردمو خودمو توجام کشیدم.ارتین بالای سرم بود.
-کجاییم؟؟
romangram.com | @romangram_com