#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_211

یه جورخنده دار ابرومو دادم بالا وگفتم
-مگه ساعت چنده مادربزرگ؟
+۱۰.هیکل من کجاش شبیه مادر بزرگاس؟؟
از روی تخت اومدم پایینو گفتم
-هیکلت که هیچ جاش.ولی زیادی غر میزنی.عین مادر بزرگا
از ته دل خندید.من میگم این بشر تعادل روانی وروحی نداره شما بگین نه!رفتم تو دشوویی وکارامو انجام دادم.دیشب خیلی نگران بودم نزنه بلایی سرمون بیاره وکار دست خودمو خودش بده.ولی خداروشکر سالمم.رفتم پایین.سرمیز بود.نشستم پشت میزو یه ذره اب پرتغال خوردم وگفتم
-میگم ارتین
+هووم؟؟؟
-برنامه هاتو درست کن پنج شنبه با مامان اینا میریم کیش
+چند وقت؟؟
-نمیدونم شاید یه هفته
+باشه
-اوهوم
دیگه چیزی نگفتم.میخوام امروز یه سر برم خونه خودمون.صبحونمو خوردمو رفتم بالا.یه شلوار جذب مشکی مانتو نخی سبز ابی ویه شال مشکی پوشیدم.کیف وگوشیمو هم برداشتمو رفتم پایین.سویئیچ ماشینو از روی دراور دم در برداشتمو خواستم برم بیرون که صداشو شنیدم

romangram.com | @romangram_com