#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_210

سرمو تکون دادمو از روش بلند شدم.سریع رفتم پایینو واسش قرص وآب بردم بالا.قرصو بهش دادم خورد.خواستم برم که گفت
+کجا؟؟
-لیوانو ببرم
+لیوانو بیخیال من خوابم میاد
-خوبخواب کاری بهت ندارم
به بغلش اشاره کردو گفت
+اینجا خالیه خوابم نمیبره
حالا نیس که هرشب اونجا پر بوده...باتعجب نگاش کردم که دوباره به بغلش اشاره کرد.راستش میترسیدم.اون نمیخواست قبول کنه ولی مست بود.حالتاش دست خودش نبود.اینو میدونستم.میترسیدم کار دستم بده.میترسیدم توعالم مستی یه کاری بکنه که بعد پشیمون بشه.اره میترسیدم.برای اولین بار از خوابیدن پیشش ترسیدم.اما حسای مسخره درونم منو بی اختیار به طرفش کشوند.دستشو واسم باز کردو منو توآغوشش جاداد.سعی کردم ترسمو کنار بزنم وبه حسای خوبی که درونم داره اروم اروم رشد میکنه توجه کنم.موفق شدم.چشمامو بستم وبا ریتم اروم نفساش خوابم برد
*******************
باصدای سشوار چشامو باز کردم.از لای چشمم ارتینو دیدم که روبه روی ایینه وایستاده بود.یه حوله لباسی تنش بودو داشت موهاشو خشک میکرد.یه تکون خوردمو چشامو کامل بازکردم.از توی ایینه دیدو سشوارو خواموش کرد.معلوم نیست افتاب از کدوم وری دراومده که آرتین خان خونست🤔
+بیدارشدی؟؟
-په ن په این روحمه داره باهات حرف میزنه
خندیدو گفت
+باشه بابا.پاشو لنگه ظهره خانوم خابالو

romangram.com | @romangram_com