#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_208
چشاش هنوز میخندید بدون توجه به خواستم منو پرت کرد روی تختو خودشم افتاد به جون لبام.مث تشنه ای که به آب رسیده باشه ک!با خشونت می بوسید.دستموبردم وبه موهاش چندزدم ودوباره وسه باره همراهیش کردم.باید اعتراف کنم که این طعم خاصو دوست دارم.ازم جدا شد وسرشو برد عقب.من نگام به صورتش بود اما اون نگاش یه جای دیگه بود.رد نگاشو
گرفتمو رسیدم به خودم.بدبخت شدم.حولم باز شده بودو بالاتنم قشنگ دیده میشد.پوست سفیدم بااون لباس زیر قرمز عروسکی تداخل جالبی داشت.ای آرتیـــــــــن هیـــــز....
دستم رفت سمت حولم تا ببندمش.اما آرتین نذاشت.دستمو گرفت وگذاشت زیر دستش که روی تخت بود......سوختم.....اتیش گرفتم....گرگرفتم.....نفسم بنداومد....قلبم میخواست از دهنم بیفته بیرون.....اروم اروم لباشو روی بدنم حرکت میدادو من هیچ عکس العملی ازخودم نشون نمیدادم.ینی نمیتونستم انجام بدم.آرتین داری بامن چیکار میکنی؟؟چرا داری با این کارات اتیشم میزنی؟؟چرا رفتارت مث قبل نیست؟؟؟چرا؟؟چرا عشقم؟؟چرا نمیزاری بدون هیچ دردسری ازپیشت برم؟؟چرا داری بااین کارات رفتنو واسم سخت میکنی؟؟آرتین میتونم این کاراتو بزارم پای عشقت؟؟یافقط از روی هوسه؟؟چرا عشقم؟؟چرا؟؟دوباره ریخت.دوباره صورتمو خیس کرد.دوباره چشام بارونی شد.آرتین همچنان داشت با کار خودش ادامه میداد بدون اینکه بفهمه داره اتیشم میزنه.صدای هق هقموکه شنید سرشو اورد بالا.توچشاش خیره شدم.آرتینم؟؟چرا داری با هردومون بازی میکنی؟این غرور لعنتی چیه که مارو از رسیدن به هم محروم میکنه!آرتین بگو....بگو که احساست نسبت بهم چیه؟؟بگوکه من کجای زندگیتم؟؟بگو چه نقشی تو زندگیت دارم؟؟؟بگوتا من خودمو دراختیارت قراربدم.بگو ومنو ازین سردر گمی نجات بده.اشکام بی مهابا میریختن.روی تخت دراز کشیدو منو هم کشید توی بغلشو سرمو گذاشت روی سینش.صدای قلبشو میشنیدم.این اهنگ زندگی منه....این ریتم زندگی منه....!آره ارتین بزار توی دلم اعتراف کنم.دوست دارم عشق من...دوست دارم زندگی من....ای کاش میتونستم بین حرف عقلم ودلم،حرف دلمو انتخاب کنم وبگم که چقدر دوست دارم.ای کاش میتونستم...گرمم بود.داشتم آتیش میگرفتم.داشتم میسوختم.تو آتیش احساسم.دستم تو دست ارتین بودو سرمم روی سینش.انگار فهمید چون توی یه حرکت حوله رو از تنم کندو پرت کرد وسط اتاق.منو دوباره کشید توی بغلشو سرمو گذاشتم روی سینش.پتو روانداخت رومون.برام مهم نبود که الان لخت توبغل ارتینم.اون عشق منه.مرد زندگیه منه.از هرمحرمی به من محرم تره.پس ارامش آغوششو بادل وجون پذیرفتم وبه خوابی پراز آرامش فرو رفتم.
*********************
نمیدونم چطور یا چرا امااز اون اتفاق به بعد ارتین دوباره باهام سرد شد.زیاد توخونه باهم حرف نمیزنیم.صبح زود میره بیرون و دیر وقت میاد خونه.کاری به کارش ندارم.قراره این هفته بریم کیش.مامان اینا تصمیمشون عوض شده.آرتین هنوزم خبرنداره.من شباخوابم که اون میاد.دیگه فرصتی نیست باید بهش خبر بدم.باید کاراشو درست کنه دیگه!همه که مث من بیکار نیستن.تابستون خداروشکر داره شروع میشه.خیلی خوشحالم.واقعاا حوصله دانشگاهو نداشتم.جلوآیینه وایستادم.یه نگاه به خودم میندازم.خیلی آشفتم.زیر ابروهام یه ذره دراومده.رفتم یه دوش گرفتم وسریع اومدم بیرون.موهامو خشک کردم ونشستم روی صندلی میزتوالت.زیر ابروهامو تمیز کردم.یه کرم مرطوب کننده به دستام وصورتم زدم ولوسیون بدنموهم زدم.یه دامن کوتاه صورتی وتیشرت ستشو پوشیدم.صندلای صورتی عروسکی موهم پوشیدم ورفتم پایین.نازی واسم شام درست کرد.بازم مث همیشه عالی.جلوی تی وی نشستم وکانالارو بالا پایین کردم.جم یه فیلم باحال داشت.وسطای فیلم چشام داشت روهم میفتاد که نازی گفت
+خانوم جان.چیزی نمیخواین براتون درست کنم؟؟
-نه ممنون میتونی بری
ساعتو نگاه کردم.۱۰ ونیم بود.آرتین هنوز نی
ومده بود.دیگه واقعا خوابم گرفته بود.چشامو بزوور باز نگه داشته بودم.۱۱،۱۲،۱۲:۳۰ ......1
دیگه داشتم میفتادم که صدای دراومد.ازجام بلند نشدم.جایی که نشسته بودم زیاد تو دیدش نبود.وااای خدای من!تعادل نداشت.دستش به دیوار بود.نمیتونست سرپا وایسته.بی اراده ازجام بلند شدم ودوییدم طرفش.میخواست بیفته که سریع زیر بازوهاشو گرفتم.چشاش خمار بود.به چشام نگاه کردو باخشونت خاصی منوکشید توی بغلش.دستمو انداختم دور کمرش.محکم بغلم کرده بودو فقط نفسای عمیق میکشید
صداش زدم:ارتین خوبی؟؟
سرشو برد توگودی گردنمو گفت
+ششش هیچی نگو.من خوبم
اشکام لعنتیم دوباره اروم اروم ریخت روگونم
romangram.com | @romangram_com