#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_194

ه که ازش متنفر بشم؟؟هــــــان؟؟؟چـــــرا من؟؟؟چــرا؟
زانوهامو جمع کردم توشکمم وسرمو گذاشتم روش.بیصدا اشک ریختم.گریه کردم.انقدر گریه کردم که اروم شدم.خالی شدم.از هراحساسی.بلندشدم وانو پرکردم لباسامو درآوردموو توی وان دراز کشیدم.
*********************
آخیییشششش راحت شدم.رفتم توحیاط دانشگاهو منتظر بقیه موندم.امروز اخرین امتحانمون بود.ازون روز کذایی به بعد سعی کردم هیچ برخوردی با ارتین توخونه نداشته باشم.اسه میرم اسه میام که گربه شاخم نزنه.خخ.نه شوخی کردم.شباهم در اتاقو قفل میکنم.الان دقیقا چهار روزه که اصن توخونه ندیدمش.بعد چند دقیقه اومدن
-چطوربود؟؟
همه باهم+عالــــی
-منم خوب دادم.بریم؟؟
سانی+بریم
سانی ومهری وبهی هم پارتی اخر هفته سپیده دعوت بودن.واسه همین همه باهم داریم میریم لباس بخریم.تواین چهار روز که ارتینو ندیدم نسبت بهش دل سرد شدم.حتی اونم تلاشی برای نزدیک شدن یا حتی توضیح کارش بهم نمیکنه.ازش فقط بخاطر همین یه مورد ممنون بودم.خودش داره کمکم میکنه تا راحت تر با دوریش کناربیام.اینجوری شاید بهترباشه.بچه هارو بردم پاساژی که مهری گفت.یه پاساژ شیک.لباس مجلسی هاشم عالی بود.یکی دوبارم خودم ازین جا خرید کردم.پاساژش سه طبقه بود.بچه ها همشون لباساشونو خریده بودن الا من.همیشه مشکل پسند بودم.دنبال یه چیز ساده ولی شیک میگشتم که خب تا الان پیداش نکردم.
بهی+الناز یادم باشه ازین به بعد اصن باتو خرید نیام
مهری+دقیقا.یه چیزی انتخاب کن دیگه تحفه.اههه.....
به قیافه سانی نگاه کردم که دست به سینه وایستاده بود مارو نگاه میکرد
-چیه؟؟توهم میخوای غر بزنی؟؟
+نه من با اخلاق گندتو موقع خرید اشنام.ولی این بدبختا تاحالا باتو خرید اینجوری نیومدن.تازه میفهمن چه زجری میکشم.شما دوتا همینجا بمونین ما میریم

romangram.com | @romangram_com