#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_180

لحنش دیوونه کننده بود.کاشکی همیشه همینجوری رفتار میکرد.راست میگفت صبح که گوشیمو روشن کردم یه عالمه میس کال از بابا ومامان وارتین داشتم.هنوز توی بغلش بودم.به پیرهنش چنگ زدمو گفتم:
-رفته بودم حرم
یه نفس عمیق کشید انگارکه خیالش راحت شد.ینی انقدرنگران بوده؟؟پس چرا داشت اون کاروبامن میکرد!چـــرا؟؟اگه موفق شده بود من نابود میشدم.رفتارالانش چه معنی میده؟اصن تعادل راونی نداره.اههه....
ازش جداشدم.مانع نشد ولی دستشو از پشت کمرم برنداشت
+نهارخوردی؟؟
-آره
+ولی من نخوردم
-به من چه میخواستی میخوردی.من مجبورت کردم؟؟
خندیدوگفت:منظورم این بودکه میریم خونه بامن نهارمیخوری!
ینی ممکنه که خودش ازرفتارش پشیمون شده باشه بعد اینجوری بخواد جبران کنه؟؟!!!دلیل رفتاراشو اصن نمیفهمم
-کی؟....من!....عمـــرا!
+حالا میبینی.سوارشو بریم
رفت طرف یه bmwمشکی شاسی کوتاه توووپ!!چشمام گرد شد
-ماشین خودت کوو؟؟

romangram.com | @romangram_com