#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_173
"الناز"
باتکون های دستی چشمامو بازکردم.یکی ازخادم های حرم بود.
+پاشو دخترم اینجا جای خوابیدن نیست
-ببخشید یهو خوابم برد
+عیب نداره
داشت میرفت که گفتم:ببخشید میشه بگین ساعت چنده؟؟
+ساعت ۳صبحه دخترم
بعدم رفت.مخم سوووت کشید"چقدررر خوابیدم"ینی من این همه وقت خواب بودم؟؟؟اما بجاش خوابای خوبی دیدم.خواب مامان فروغمو دیدم.بهم لبخندزد.بغلم کرد.اشکامو پاک کردوبهم گفت
+گریه نکن سوگولیه من.همه چی درست میشه
یه قطره اشک از گوشه چشمم چکید.ای کاش نمیرفتی مامان فروغ.ای کاش چنین وصیتی هیچ وقت درکار نبود.واقعا من الان کناراون خوشبختم؟؟؟به این میگن خوشبختی؟؟هههه!شایدم به قول مامان فروغ همه چی با"گذر زمان درست میشه"گرچه که هیچ وقت به این جمله اعتقادی نداشتم.سرمو گذاشتم رو زانوهامو دوباره خوابم برد
****************
+دخترم..پاشو...عزیزم...خانومم
سرمو از روی زانوهام برداشتم که گردنم تیر کشید
-اـــــــخ
romangram.com | @romangram_com