#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_174

+چیشد؟
-هیچی خانوم گردنم یهو تیر کشید
+معلومه وقتی چند ساعت همینجوری خوابت میبره همین میشه دیگه
لبخندی به صورتش پاشیدم وگفتم:ببخشید ساعت چنده؟
+ساعت ۹ صبحه عزیزم
-خیلی ممنون خانوم
+خواهش میکنم
بعدم رفت.من نمیدونم این همه خوابو ازکجا میارم؟؟از دیروز ساعت ۴ بعداز ظهر تا الان اینجا خوابم.باورم نمیشه.شایدم واسه خاطر ارامشیهه که اینجا هست!بلندشدم رفتم توصجن.باید برم دشووری حالا دشوویی کجاس؟؟اومممم اوناهاش سریع رفتم به طرف جایی فلش هانشون میداد.یه مشت اب پاشیدم به صورتمو به اینه روبه رو نگاه کردم.چشام قرمز بود.طوسی چشامم تیره.شاید اثرات گریه های مداوم دیروزه.دوباره یاد دیروز اافتادم.بغضمو به سختی قورت دادموبه دختر توی اینه گفتم
-الناز خیلی زر زرو شدیاا.جدیدنا تقی به توقی میخوره گریه میکنیاا.اشکت دم مشکته.توباید بشی همون الناز قبلییی.همونی که صدای خنده هاش کل شهرو میگرفت.اره همینه.ارتین وهمسالش برن به درکـــــــــ.ارزششو نداره.باید بری دانشگاه.باید درستو تموم کنی.به اینا فک کن باشه؟؟
بعد خودم جواب خودمو دادم
-آره راست میگی من نباید اینقدر ضعیف باشم.آرتین ارزششو نداره که من بخاطرش گریه کنم واز درس ودانشگاه هم بیوفتم
بعدم واسه خودم یه لایکــــــــ گنده زدم.سریع برگشتم عقب.خداروشکر کسی تو دشوویی نبود وگرنه باخودش میگفت دیوونس.سرو وضعمو درست کردم.چادرو برداشتم ورفتم بیرونو بعدم پارکینگ.خوووب حالا ماشین من کوو؟؟؟به زوووووووور بعد گشتن گل پارکینگ رسیدم سرجای اولم.به دور وبرم نگاه کردم.
بــــــــــــــــــه بیاااا.ماشین درست جلو پله برقی بوده ومن کل پارکینگو بیخودی یه ساعته دارم میگردم.اوووفـــــــ....
سوار شدمو رفتم به طرف ساختمون.اوه اوههه ساعت ۱۲ وپنج دقیقس کههه.الان استاد فرخ بیچارم میکنهههه.سریع دوییدم رفتم طرف ساختمون دانشگاه.درکلاس باز بودو استاد داشت به بچه ها درس میداد.حواسشم به تخته بود.داشت فرمول مینوشت.خووووووب بزااار ببینم🤔🤔🤔🤔اووووممممم.....آهاااااااا.

romangram.com | @romangram_com