#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_172

وسط راه ایستاد توچشای اشکیم نگاه کرد.نمیدونم چی دید که باشدت از اتاق رفت بیرون ودرو محکم بهم زد.روی تخت دمر خوابیدم وازته دل گریه کردم.خدایا خیلی ممنون که نزاشتی بلایی سرم بیاد.لبام بدجور میسوخت احساس میکردم میخواد کنده بشه.الان فقط یه جارومیخوام فقط اونجا بهم ارامش میده.....😔
بلندشدم لباسامو عوض کردم سرتاپا مشکی پوشیدم.کیفمو برداشتمو رفتم بیرون توسالن نبود.ولی صدای گیتار می اومد اشکام دوباره راه خودشونو پیدا کردن وصورتم خیس شدسوار ماشین شدمو رفتم به طرف مقصدم.به ترافیک خوردم امامی ارزید بعد حدود یه ساعت گلدسته های خوشگلش نمایان شد.میدرخشید وهمزمان دل بی قرارم اروم گرفت.ماشینو بردم پارکینگ باپله برقی رفتم بالا.چشمم که به گنبد خورد خالی شدم.از هرحسی.دیگه گریه نمیکردم.اروم بودم.سلام دادم ورفتم سمت جایی که بازرسی میکردن.خانومه گفت
+دخترم چادرت کو؟
-‌خانوم ببخشید باعجله اومدن بیرون یادم رفت
خانومه رفت وبعد بایه چادرسفید توی دستش برگشت
+بیاعزیزم.بگیر.باشه واسه خودت
-ولی.......
+ولی نداره
-خیلی ممنون خانوم
+برو بسلامت
چادرو انداختم سرمو رفتم توصحن.دیگه نزدیک های غروب بود.ساعت ۴.یه راست رفتم دارالحجه.اونجا محشر بود.یه عالمه پله رورفتم پایین.رفتم یه گوشه نشستم پشت به دیوار.تودلم با امام رضا حرف زدم:سلام امام رضا.بعد چندوقت اومدم حرمت.منوببخش که ازت غافل شدم وچند وقته که ازت غافل شدم.چندوقته فراموشت کردم.چنددقیقه با اون حرف زدم.دردو دل کردم.خوابم میومد.خیلی خسته بودم.همون گوشه دراز کشیدم.دوباره اشکام سرازیر شد.ارتین چرا این کارو میخواستی باهام بکنی.چرا؟؟مگه من چیکارت کردم!؟چادرو پوشیدم روی صورتمو خوابم برد.یه خواب پراز ارامش
"ارتین"
کنترلمو ازدست دادم.چسبیدم بهش.یه طعم خاص ودوست داشتنی زیر لبام بود.پرحرارت خشن عمیق می بوسیدمش.هیچکاری نمیکرد.وقتی گفت میخوادباکس دیگه ای ازدواج کنه اعصابم به کلی بهم ریخت.مگه این همون الناز نیست!چرا همونه!ولی من شاید اون ارتین قبلی نیستم.خیلی تلاش کرد خودشو ازم جدا کنه ولی من محکم گرفتمش.
بردمش توی اتاق.هیچی نمیفهمیدم.نه حرفام نه کارام هیچکدوم دست خودم نبود.وقتی با چشای طوسی خوشگلش که خیس اشک بود نگام کرد تازه فهمیدم داشتم چیکار میکردم.باسرعت از اتاق رفتم بیرون.رفتم تواتاق سازام.دستمو فروکردم توموهام.چشمم خورد به گیتار.اون میتونست اعصابمو اروم کنه.برداشتم.یه نوت که یادم بودو زدم.صدای دراومد.گیتارو ول کردمو رفتم بیرون.کنار پنجره ای که در ورودی به خوبی دیده میشد ایستادم.باماشینش رفت ازخونه بیرون.به مقصد نامعلوم.خدایا من داشتم چیکار میکردم؟با این کارمن ممکن بود اون نابود بشه.هیچ وقت ادمی نبودم که بخاطر رابطه با دخترا دوست بشم همیشه این دخترابودن که میومدن طرفم.سردردم وحشتناک بود.رفتم تو اتاق روی تخت.خداکنه بلایی سرش نیاد.اگه بلایی سرش بیاد من جواب همایون خان وچی بدم؟؟من به اون قول داده بودم.الناز بهت قول داده بودم که طرفت نیام.ولی بازم اومدم.واقعا کنترلم دست خودم نبود.نمیدونم چم شده!نمیدونم....نمیدونم.....شایدم......نه این اتفاق نباید بیوفته....هرگـــــز.....

romangram.com | @romangram_com