#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_150

-چشــــــــــم مامان🙄
بلندشدم رفتم تلفنوبرداشتم وبه ارتین زنگ زدم.مامان وژیلا جون داشتن چهارچشمی وباخنده نگام میکردن.صداش ازون ور خط اومد
+بله
-سلام عزیزم کجایی؟؟(واااقعا اون عزیزم اون وسط از روی مجبوری گفتم ولی حاضرم شرط ببندم چشاش اندازه نلبکی شده)مکث کرد
+الناز تویی
-اره کجایی؟؟
+من یه سراومدم شرکت چیزی میخوای؟؟
-اره عزیزم.خواستی بیای چندپرس غذابگیر من چیزی درست نکردم
+اهاا.مامان اینا اون جان؟
-اره
+باشه خانومی خواستم بیام میگیرم فعلا کاری نداری؟بایدبرم!
-نه ممنون خداحافظ
+خداحافظ خانومم
لبخند نشست رولبام.چقدر شیرینه که محبت شوهرتو به خودت داشته باشی ولی حیف که من ندارم.ایییشششش گوشیو با تمام حرصم انداختم روی اپن.یکم با مامان وژیلاجون صحبت کردیم که صدای اف اف بلندشد.اویسابود.دروبازکردمو منتظرش موندم.اویسا اومدولی ارتینم باهاش بود.اویسا باجیغ اومدو پریدبغلم

romangram.com | @romangram_com