#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_144
-هاچیه بی ادب!بله؟
+هاا چی میگی؟؟
بیشعوور.این ینی بنال حوصله ندارم!
-این خونه.....
+خو!؟
-ارث باباته؟🤔😂نه منظورم اینه که بابات درست کرده؟؟
+چرامیپرسی؟؟
-اوممم اخه نقشش خیلی خوبه!ینی عالیه!
+جدی؟؟
-ارههه
+اتفاقا بابام روحشم از این خونه خبرنداشته.البته تاالان.نقشه ومعماری اینجاهم کارخودمه!خونه روهم خودم درست کردم.بدون کمک بابام
دهنــــــــــــم واموند!ولی سریع جمعش کردم
-خووب میدونی چیه🤔حالا که فکرمیکنم میبینم نقشش افتضاحه.هم بیرون هم داخل!فعلا شب بخیر
بعدم راه افتادم سمت راه پله ها.بابا ایـــــــــــــــــــــــــولااااا😍چه شوورخرپولی!حالا نیس که من توعمربابام تاحالا اسم پول به گوشم نخورده.اَهههه....اصن به من چه پولش بخوووره توفررررق سرش بااون اخلاق گندش!پسره تعادل روحی روانی نداره!ازپشت سرم صدای خندشو شنیدم ولی بیتوجه بهش به راه خودم ادامه دادم.woooow!بالاهم یه دست مبل L ابی فیروزه ای داشت و۱۴ تا اتاق(فک کنممم نشمردم که🤔).حالا توکدومش برم من!دونه دونه اتاقارودراشو باز کردم.اتاق یازدهمی روکه باز کردم گل ازگلم شکفت.یه پیانوسفید بزرگ وسط اتاق بود!یه گیتارم کنارش وسایر ابزارالات موسیقی.ولی من فقط پیانورومیدیدم.اتاق سفیدبودو یه لوستر خوشگلم ازسقفش اویزون بود.من عاااااشق پیانوام.ازبچگی میرفتم کلاس.پیانوزدنم عالی بود.میخواستم بشینم یه دست بزنم ولی دیدم بااین لباس نمیشه تازه حسابی هم خوابم میومد.ارتین اومدتواتاق!گفتم
romangram.com | @romangram_com