#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_142
-واا!مگه باهامون تا خونت نمیان؟
+نه دیگه ادامه راهو خودمون میریم
بعدم رفت پایین.منم پیاده شدم.مامان باچشای اشکی اومد طرفمو منوبغل کرد.بغضش ترکیدواروم اروم گریه کرد.بغض داشتم اما گریه نمیکردم.نمیدونم چرا؟!
بابااومدو منواز مامان جداکرد.ارسام اومدطرفم.به آغوشش پناه بردم.توبغل ارسام چنددقیقه ای موندم بعدنوبت باباشد.باباکه بغلم کرد،بغضم ترکید واروم اروم توبغلش اشک ریختم.دلم واست تنگ میشه بابایی!به صورتم نگاه کردواشکامو بادستش پاک کرد.اومدجلوگونموبوسیددستمو گرفت دست ارتینم گرفت ودستموگذاشت تودستاش
بابا+ارتین جان.پسرم.مواظبش باش.جون تو وجون الناز.نزار حسرت چیزی رودلش بمونه
ارتین+نگران نباشین پدرجون.مث چشمام ازش مراقبت میکنم
بابا رفتو دستای من موند تودستای ارتین.نوبت مامان ژیلاوبابا اتابک بود.تواغوش اوناهم چند دقیقه موندم.مامان ژیلاخعلی واسه ارتین بیتابی میکرد.کلی سعی کرد ارتین باحرفاش ارومش کنه.موفق شد ودراخر اتریساواویسا.اتریساو سامیارم برامون ارزوی خوشبختی کردن.اویسا اومد طرفمو گفت
+النازی.من ارزوم اینه فرداصبح که ازخواب بیدارشدم بهم بگن تانه ماه دیگه عمه میشی!
-بچه پپپرووو خجالت بکش دختر.ارزوت اصن به حقیقت نمیپیوندد
+عععع ینی چی!من دوس دارم فندق عمه روببینم!
ارتین این حرفو شنیدو گفت
+نگران نباش خواهری!
دنیــ ــاے عسـلے رنگـــ مـــ ـــن, [۲۷.۰۴.۰۷ ۲۲:۱۲]
romangram.com | @romangram_com