#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_128

+بابا مث اینکه اصن توباغ نیستیااا.امروز عرووسیته سرکارخانومممممم!
-بروبابا عروسی کجا بود
یهوسپیده یکی محکم زدپس کلم.تمام اتفاقات اومد جلوچشمم.واااااای نوبت ارایشگاه
-ساعت چنده؟؟
+هفت -آخیـــــــشششش
+زوودپاشو الناز بایدساعت ۸ارایشگاه باشیم
-مگه توهم میای؟؟
+اره منو خواهرشوور گرامت همراه عروسیم
-اوکی
+من رفتم پایین.توهم زودبیا
داشت به طرف درمیرفت که سریع رفتم پشت سرشو چسبوندم پس کلش بعدم سریع در رفتم به طرف دشوویی
+خیلی...الناز
-تلافیه ضربت بود سفید جــــــون
سریع یه دوش گرفتم واومدم بیرون.بعد ازخشک کردن موهام یه شلوارتنگ سفید.یه مانتو خوشگل سفید که کمربند طلایی داشت پوشیدم باشال سفید باطرح های طلایی سرم کردم.کفشای پاشنه ۱۰ سانت سفید پوشیدمو یه کیف کتابی طلایی هم تیپمو کامل کرده بود.یه نگاه به اتاقم انداختمامروز اخرین روزتو دوران مجردیمه.ازامشب میشم زنش.زن واقعیش.خدایاا خودمو میسپارم به خودت.کمکم کن.دلم برات تنگ میشه اتاق خوشگلم.به عکس خوشگل بالای تختم خیره شدم.چشمام به قول ارتین همه روجذب میکرد.حتی خودمو.واسه خودم یه بوس فرستادمو اومدم بیرون.جلودراتاق ارسام می ایستم.صدای خنده هامون.شیطونیامون.جیغ جیغامون وقتی بچه بودیم توگوشم میپیچه.چشامومیبندم.صدای بازشدن دراتاق ارسام میاد.چشماموبازمیکنم که همزمان یه قطره اشک از چشمم میادپایین.ارسام میادجلو باانگشتش اشکموپاک میکنه

romangram.com | @romangram_com