#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_120

بعدم پاشد تیشرتشو پوشیدورفت بیرون.دلم میخواست برم بمیرم!اخههه اینممممم شدددد زنددددگگگگیییییییییی؟؟منم بلندشدم رفتم توحموم.وانو پراب گرم کردمو توش دراز کشیدم.خدایااا کمکم کن بتونم تحملش کنم.رفتم بیرون لباسامو پوشیدمو رفتم پایین.همه سرمیزصبحانه نشسته بودن.رفتم کنار مامان نشستمو نیم نگاهی هم به ارتین نکردم.پسره بی شخصیت
**********
سه هفته به عیدمونده.۴فروردین تاریخ عروسیمه.هههههه چه خنده دار.تواین یه ماه حتی تلفنی هم باارتین حرف نزدم.به درکــــ به جهنم.قراره از هفته دیگهـ کلاسارو دودر کنیمو نریم.امروزم عصرکلاس دارم.صبح رفتم دوش گرفتم موهامو خشک کردم ریختم دورم.یه شورت لی کوتاه خوشگل پوشیدم بایه تاب صورتی که بنداش به حالت ضربدری پشت گردنم بسته میشد.پشتمم لخته.یه ارایش ملیح صورتمو خوشگل کرده.مامانم از یه ماهه که درگیر جهیزیس.منکه تاحالا اصن جهازمم ندیدم.اونکه هیچ خونمم ندیدم.ولی واسم مهم نیست.من باید ارتینو راضی کنم که یکی دوسال بعداز ازدواج به طور توافقی ازهم طلاق بگیریم.امروزم همینجوری تیپ زدمودارم میرم پایین یه چیزی بخورم.هوس کردم ازنرده ها لیزبخورم.موهامو بالای سرم جمع کردم تامزاحم نباشن.رونرده نشستم وچشامو بستمو ویــــــژ.یهو احساس کردم بین زمین وهوام.خــــــداااایاااا اگه بیفتم بمیرم ارتین بی زن میشه.ایییش ارتین وبیخیال بابا مامانمم بی النازمیشن.خدایااا ببخش سربه سر دوس دخترای ارسام گذاشتم.یکی دوبارم سردوستام کرم ریختم.لباسای سپیده هم باقیچی پاره پوره کردم.همین جوری داشتم دعامیکردم که حس کردم افتادم توبغل کسی.اخییییشششش داشتم میمردمااا!دستمو انداختم دورگردنش وسرموگذاشتم روی سینش.وااای خدایاا قلبش مث یه بچه میزنه.چه عطرش اشناس.عطرارسام که نیست.باباهم که امکان نداره.پس.........سریع چشامو واکردم.ارتین بود.تادیدچشامو بازکردم منوبیشتر به خودش فشارداد.منوگذاشت وی زمین ولی دستش هنوز دورکمرم بود.خیره شده بود توی چشمام منم توی چشای اون.اصن نمیتونستم نگامو ازش بگیرم.غرق شدم.روشوکرد اونورو دستشو برد توموهاش.منم به خودم اومدمو سریع رفتم تواشپزخونه.نفسمو با صدا دادم بیرون.اوووووووووفـــــ قبلم میخواست بزنه بیرون.وااااای خدااا.وایسا ببینم اصن اون اینجا چیکار میکرد؟کلید خونه روازکجاش اورده؟اه لعنتییی!منو بگو!چه ضایع بازی!یکی محکم چسبوندم به پیشونیم.اخخخخخخ بمیری
+خوب ببین الناز الانم که طوری نشده.عادی پاشو بروبیرون
-هوووووفــــ اره راست میگی
دوتا شربت واسه خودمون درست کردموبردم بیرون.روی مبل نشسته بودوارنجشو گذاشته بودروزانوشو سرشو بادستاش گرفته بود.صدای پاموکه شنیدسرشو اوردبالا وبه سرتاپام نگاه کرد.واااااای خاک برسرت کنه الناز.این چه وضعیه جلوش راس راس راه میری؟؟؟هااان؟؟ازون جایی که من شانس ندارم لباسی که امروز پوشیدم اینقدر بااازه که فقط کافیه یه خورده خم شم که تا....دیده بشه.خواستم سریع برگردم یه لباس ابرومند بپوشم ولی دیدم خییلی تابلو وضایس.نفس یه نفس عمیق کشیدم وبایه لبخند ملیییییح رفتم طرفش.
-خوب ببین ارتین شتر دیدی ندیدی باشه؟
یه کم خم شدم تاسینی روبزارم ر

وی میز.ازصورتش میشدفهمید که تااخرررووو دیده.هووووفــــــ بیخی بابا محرممه.تازه یه نگاه که حلاله.خخخخ اصن من خودم توکف منطقم موندم.
-اووووی ارتین خان حواسچ بامنه؟؟
+بله هست
-اینجا چیکارمیکنی؟
+مامانم گفت مامانت اجازه داد

romangram.com | @romangram_com