#دختری_که_من_باشم_پارت_176

مهران نشسته بود سر سفره و به کاسه های که توش ماست ریخته بودم نگاه میکرد.

نشستم رو به روشو گفتم:خب نظرت چیه؟

یه تیکه نون برداشت و گفت:اخرین باری که خوردم حدود 20 سال پیش بود!

با تعجب گفتم:واقعا؟

سرشو به علامت مثبت تکون داد و گفت:پیش به سوی دنیای کودکی و خونه مادربزرگ!

بعد شروع کرد به خوردن!

*********

مهران

تو جام غلط زدم . دل دردم اجازه نمیداد بخوابم از جام بلند شدم و در حالی که به سمت دستشویی میرفتم گفتم:یکی نیست بگه وقتی میدونی ماست و خیار بهت نمیسازه مجبوری اینقد بخوری؟!

تاصبح خوابم نبرد ولی خدا رو شکر حالم خوب شد و تو بیمارستان هم کار انچنانی نداشتم که مشکلی واسم درست بشه!

ساعت دو و نیم بود که از بیمارستان زدم بیرون چند تا خیابون اون طرف تر کنار یه کیوسک تلفن پارک کردم.

پیاد شدم و رفتم سمت تلفن و شماره ای که شیده بهم داده بود رو گرفتم.

_:بله؟

من:سلام!

_:سلام بفرمایید؟!

من:شما باید همسر اقا بهراد باشین درسته!

_:بله! امرتون!

من:ببخشید خانوم شوهرتون خونس؟

_:نه!چرا به گوشی خودشون زنگ نمیزنین!

من:میخواستم با خودتون صحبت کنم!

_:با من؟!

من:بله با شما!ببخشید شما میدونستین که شوهرتون تو یه خونه فساد رفت و امد داره؟!

_:چی داری میگی اقا؟

من:ببینید من دارم واقعیتو میگم خواستم خبرتون کنم که مراقب خودتون باشید مردایی که پاشون چنین جاهایی باز میشه ممکنه هر بیماری داشته باشن!

_:شما؟

من:مهم نیست من کیم! فقط خواستم خبر بدم.خداحافظتون!

_:الو...الو...

گوشی رو یه کم گرفتم عقب!

_:اقا یه لحظه!قطع نکنید لطفا!

کارتو کشیدم بیرون! واسه شروع همین کافی بود!

برگشتم و سوار ماشین شدم . همون موقع تلفنم زنگ خورد.

romangram.com | @romangram_com