#دختری_که_من_باشم_پارت_177
من:بله؟
_:سلام اقای دکتر!
من:به به سلام اقای حیدری!خوب هستین؟
_:خیلی ممنون به لطف شما دیگه خوب شدم!
من:خدا رو شکر!
_:میخواستم درباره خانوم کریمی ازتون سوال کنم!
من:بفرمایید!
_:اگه مدارکشونو اماده کنن مشکل سوابقشون حله!
من:واقعا؟
_:بله! اگه خدا بخواد میتونن خرداد بیان و امتحاناشونو بدن!
من:باشه! من مدارکشونو اماده میکنم و میارم خدمتتون!
_:باشه پس من منتظرم!
من:خیلی لطف کردین
_:خواهش میکنم کار دیگه ای هم اگه از دستم بیاد خوشحال میشم کمکتون کنم!
من:شما لطف دارین تا همینجا هم خیلی ازتون ممنونم!
_:اختیار دارین اقای دکتر من زندگیمو مدیون شمام!
من:وظیفه بوده اقا.
_:شما بزرگی!خب من دیگه مزاحمتون نمیشم
من:دستتون درد نکنه من همین فردا همه مدارکو میارم خدممتون!
_:باشه!
من:پس فعلا!
_:خدانگهدارتون!
گوشی رو قطع کردم و گفتم:خب اینم از این!
بعد از این که ناهارمو خرودم به سمت مطب راه افتادم.
وارد مطب شدم آوا طبق معمول مشغول بررسی برگه ها بود.
من:سلام!
سرشو گرفت بالا و گفت:سلام!
یه نگاه به حلقه ای که تو دستش بود انداختم و گفتم:خوبی؟
romangram.com | @romangram_com