#دختری_که_من_باشم_پارت_174

هیچی نگفت فقط نگاهم کرد.

من:ببین شاید من کسی رو نداشته باشم ... شاید تنها باشم و برای هیچ کسی اهمیت نداشته باشم.اما دوست دارم اگه میخوام ازدواج کنم مثه یه دختر عادی باهام رفتار شه.

مهران:مطمئن باش هیچکس سرزنشت نمیکنه!تنها بودن تو انتخاب تو نبوده تقصیر خونوادته!

من:واقعا همین فکرو میکنی؟

سرشو به علامت مثبت تکون داد.

با نگرانی گفتم:پس میشه یه چیزی ازت بخوام؟!

لبخندی زد و گفت:تو جون بخواه!

سعی کردم استرسمو کنترل کنم . چشمامو بستم و گفتم:میشه با خونوادت بیای خواستگاری؟





با تعجب نگاهم کرد و گفت:چی؟

من:میخوام مثه دخترای دیگه ازم خواستگاری بشه! میدونم خواسته زیادیه اما....

پرید وسط حرفمو گفت:اگه این کارو بکنم جواب مثبت میدی؟

سرمو به علامت مثبت تکون دادم.

اخماش تو هم بود. یه ذره فکر کرد و گفت:باشه!

من:چی؟

شونه هاشو انداخت بالا و گفت:تا چند روز دیگه میایم خواستگاری!ولی تو از الان جوابتمو به من دادی مگه نه؟!

این جوابش کافی بود تا خیال من راحت بشه دیگه مطمئن بودم میتونم با خیال راحت و بدون هیچ ترسی دوستش داشته باشم.

_:پس این حلقه رو دیگه باید ازم بگیری!

من:اما...

اومد نشست کنارم و گفت:دیگه اما نداریم!من قبول کردم تو هم قبول کردی!

مردد نگاهش کردم دستمو گرفت و حلقه رو کرد تو انگشتم.

پشت دستمو ب*و*سید و گفت:از حالا دیگه مال منی!

با خجالت دستمو کشیدم عقب.

خندید و دستشو دور شونم حلقه کرد و گفت:تو که خجالتی نبودی!

خودمو جمع کردم و گفتم:اصلا بیا بیخیال بشیم!

با تعجب نگاهم کرد با نگرانی گفتم:من بلد نیستم عاشق بشم.

حلقه دستشو دور شونم تنگ تر کرد و گفت:خودم یادت میدم!

من:اگه نتونم چی؟

نگاهم کرد گفتم:من حتی بلد نیستم مثه دخترا رفتار کنم اونوقت......

انگشتشو گذاشت رو لبامو گفت:این دختری که الان اینجا نشسته اون پسری نیست که اون شب چاقو خورده بود.

romangram.com | @romangram_com