#دختری_که_من_باشم_پارت_172

دستامو باز کردم ولی صورتمو بردم جلو که بب*و*سمش!دستشو گذاشت رو لبم و گفت:خرابش نکن!

از جاش بلند شد و گفت:اون کادو هم بهتره پیش خودت بمونه تا بعد!

سرشو تکون داد و گفت:به خاطر همه چی ممنون! امشب واقعا عالی بود.من دیگه میرم.

بعد با سرعت رفت سمت در.





اوا

وارد خونه شدم. دستامو که از روز هیجان به لرزاه افتاده بود مشت کردم و رفتم تو اتاق و نشستم روی تخت.نفسمو فوت کردم و گفتم:چطور با این همه تجربه اینجوری از من خواستگاری میکنه؟انتظار داشت به خاطر یه تولد جواب مثبت بهش بدم؟یا شایدم اینا همش یه بازی بود؟!

نمیدونستم عصبی باشم یا خوشحال در عین حال که از طرز بیانش خوشم نیومده بود دلم داشت ضعف میرفت !اصلا فکر نمیکردم که اون بخواد حتی به من اهمیت بده چه برسه به این که دوستم داشته باشه!

نمیدونستم باید چی کار کنم؟!

بلند شدم و گوشیمو از تو کمد برداشتم و براش پیام دادم:میشه یه هفته مرخصی بگیرم؟

جوابمو نداد .

باز نشستم روی تخت. باید برای مطمئن شدم از نیتش یه فکری میکردم.

به گوشیم نگاه کردم منتظر بودم تا جوابمو بده وهمون طور با پام ضرب گرفته بودم!

پنج دقیقه زل زده بودم به گوشی ولی جوئاب نداد!

گوشی رو انداختم یه گوشه تخت و گفتم:جواب نده! خودم نمیام!

از جام بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه .داشتم اب میخوردم که نگاهم افتاد به کیک و شمعایی که گوشه خونه بود!

لبخند محزونی زدم و رفتم سمتشون.

چهار زانو نشستم و کیکو از رو زمین برداشتم.زل زدم بهش و گفتم:هیچ فکرشو میکردی یه نفر دوستت داشته باشه آوا؟!

یکی یکی شمعا رو از توش در اوردم و گفتم:چرا ازش میترسی؟

خودم جواب خودمو دادم:چون از همه میترسم اونم یکی مثل بقیه!

_:اگه مثل بقیه بود پس تو اینجا چی کار میکنی؟! ببین واست چی کار کرده یه نگاه به این خونه بنداز.

_:واسه اون اینجا چیزی نیست!

_:پس واسه چی عادتاشو گذاشت کنار این چند وقت دیدی کسی رو بیاره خونش؟!میتونست بگه به تو ربطی نداره.

شمعا رو تو دستم جمع کردم و از جام بلند شدم همون موقع صدای گوشیمو بلند شد.

هر چی تو دستم بود گذاشتم رو میز و رفتم تو اتاق.

پیامی که فرستاده بود رو باز کردم

_:اگه بعد از یه هفته جوابمو میدی اره!

یه نفس عمیق کشیدم و گوشی و تو دستم فشردم.

تو یه هفته ای که گذشت اصلا مهرانو ندیدم خدا رو شکر خوب فهمیده بود که نمیخوام باهاش رو به رو بشم ولی حالا هفت روز گذشته بود.

ساعت هشت بود داشتم تو اشپزخونه شام درست میکردم که در زدن میدونستم مهرانه!

romangram.com | @romangram_com