#دختری_که_من_باشم_پارت_171


در حالی که صداش میلرزید گفت:این تصمیم خودته؟

من:معلومه!

_:یعنی خونوادت نمیدونن! نه؟!

سرمو به علامت منفی تکون دادم.

اهی کشید و گفت:فکر میکنی اونا قبول میکنن؟

پس نگران این بود؟!مطمئن بودم اگه قبول نمیکردن من بازم این درخواستو از آوا میکردم!گفتم:تو نگران اون نباش!

دوباره چشماش پر از اشک شد گفت:به این فکر کردی که دورو بریات چی دربارت فکر میکنن؟!

من:آوا مطمئن باش تو واسم از هر چیزی مهم تری!

همون طور که چونش میلرزید گفت:باشه...باشه گیریم من قبول کنم!فردا روزی اگه بچه هات ازت چیزی درباره من بپرسن چی بهشون میگی؟میگی مامانتونو از تو کوچه پیدا کردم؟میگی خونش تو یه دخمه بیرون شهر بود؟میخوای بگی مادرتون کسیه که حتی خونواده خودشم نخواستنش حتی واسشون مهم نبود میمیره یا زنده میمونه؟اره؟میخوای اینا رو بهشون بگی؟

اینا رو میگفت و اشکاش پایین میریخت .

دستمو کشیدم رو گونشو و گفتم:نه میخوام بهشون بگم مادرتون یه دختر قوی و محکمه یکی که تو این دنیا من فقط عاشق اون شدم اون دختریه که تو بدترین شرایطم خودشو نباخت بلند شد و رو پای خودش ایستاد تا بزنه تو دهن تمام اونایی که بهش پشت کردن.

پوزخندی زد و گفت:مهران الان داغی داری اینا رو میگی!یه ماه یه سال اصلا 10 سال میتونی منو تحمل کنی! کی از یکی مثه من خوشش میاد؟!

دیگه نمیخواستم به حرفاش ادامه بده گرفتمش تو ب*غ*لم و گفتم:من خوشم میاد!

در حالی که سعی میکرد خودشو از تو ب*غ*لم بیرون بکشه گفت:مهران خواهش میکنم!

من:خواهش میکنم قبول کن!میخوام خوشبختت کنم آوا

با بغض گفت:من حق ندارم خوشبخت بشم!ولم کن! میرم از اینجا میرم مثه وقتی که نبودم. تو هم برو زندگیتو بکن!نمیخوام بعدا از کارت پشیمون بشی!

من:بیخود !مگه من میذارم بری؟

هینی کرد و گفت:خواهش میکنم!

سرمو بردم کنار گوششو گفتم:زدی زدنگی منو ریز و رو کردی بعدم میخوای بری؟دیگه چی کار کنم که بفهمی دوست دارم؟!

اینو که گفتم اروم شد و سرشو گرفت بالا بهش لبخند زدم و گفتم:خیلی دوست دارم!

لباشو جمع کرد و گفت:نباید اینجوری بشه!

من:چرا نشه؟

دوباره خواست خودشو ازم جدا کنه ولی اجازه ندادم!

لبشو گزید و گفت:اخه تو حیفی!

از حرفش خندم گرفت.چونشو گرفتم بالا و نگاهش کردم و گفتم:اونی که حیفه تویی!

اهی کشید و گفت:پس بذار فکر کنم! الان موقع تصمیم گیری نیست!

من:چقد وقت میخوای؟

شونشو انداخت بالا و گفت:نمیدونم!

من:باشه فکر کن تا هر وقت خواستی!

سرشو تکون داد و گفت:میشه دستتو باز کنی؟


romangram.com | @romangram_com