#دختری_که_من_باشم_پارت_170

نگاه به چند تا تیکه باقیمونده کردم و گفتم:دیگه نمیخوام!

سرشو تکون داد و از اشپزخونه رفت بیرون!

یه ذره از نوشابمو خوردم و از جام بلند شدم.

مهران با خونسردی نشسته بود رو مبل!رفتم و ایستادم رو به روش به کنارش اشاره کرد و گفت:بیا بشین!

ابروهامو دادم بالا!

_:بیا بشین دیگه اخرشو خراب نکن!

رفتم نشستم کنارش دستشو از روی مبل گذاشت پشت سرم و گفت:واسه چی گریه میکردی؟!

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:چون کسی تا به حال واسم تولد نگرفته بود!

سرشو تکون داد و زل زد تو چشمام و گفت:الان خوشحالی!؟

نگاهش کردم ولی چیزی نگفتم!

با نا امیدی گفت:خوشت نیومد؟

من:نه ..نه... عالی بود!

لبخندی زدم و گفتم:ممنونم!

قیافه جدی به خودش گرفت و گفت:میخوای بازم از این تولدا داشته باشی؟!

متوجه منظورش نشدم. دست کرد تو جیبش همون جعبه کوچیکو باز بیرون اورد و بازش کرد دستشو برد داخل چند ثانیه بعد حلقه ای که تو دستش بود بالا اورد و گفت:با من ازدواج میکنی؟!





مهران

باز ماتش برده بود. میترسیدم باز بخواد بذاره و بره با اون یکی دستم مچ دستشو محکم گرفتم و گفتم:قبول میکنی؟

نگاهش بین حقله و چشمای من حرکت میکرد.

یه دفعه با حرص گفت:نه!

جا خوردم! انتظار نداشتم جواب رد بهم بده.

من:چی؟

اب دهنشو قورت داد و گفت:همه این کارا رو کردی که اخرش این مسخره بازیا رو در بیاری؟

با تعجب گفتم:چی داری میگی؟

دستمو حل داد پایی و گفت:تو چی داری میگی؟شوخیت گرفته؟

با اخم گفتم:به نظرت من دارم شوخی میکنم!

پوزخندی زد و گفت:مطمئنا زده به سرت!

من:اینی که الان میبینی دستمه نتیجه یه ماه فکر کردنه!

زل زد تو چشمام غمی که تو چشماش بود الان بیشتر خودشو نشون میداد . گفت:من شبیه یه شریک زندگیم؟!

من:یعنی چی؟

romangram.com | @romangram_com