#دختری_که_من_باشم_پارت_169


از قیافش معلوم بود شوخی نداره!

دنبالش راه افتادم و رفتیم خونش!

دستامو ب*غ*ل گرفته بودم و به خونه که تزئیین شده بود نگاه میکردم.این نهایت ارزویی بود که میتونستم برای روز تولدم داشته باشم!

مهران از من جدا شد و رفت سمت اشپز خونه من همون طور سر جام ایستاده بودم و به بادکنکایی که همه جای خونه میشد پیداشون کرد نگاه میکردم.

مهران با کیک بزرگی که روش پر از شمع روشن بود از اشپزخونه اومد بیرون!با خنده گفت:تولد تولد ....تولدت مبارک!

همون طور که اشکام میریخت پایین میخندیدم.

کیکو گرفت جلومو گفت:زود باش ارزو کن!

با تعجب گفتم:چی کار کنم؟

لبخندی زد و گفت:وقتی ادم کیک تولدشو فوت میکنه باید یه ارزو بکنه!حالا ارزوتو بکن و شمعا رو فوت کن که دارن اب میشن!

با استرس نگاهش کردم نمیدونستم چه ارزویی باید بکنم.اصلا بلند نبودم ارزو کنم!

با نگرانی گفتم:من نمیدونم!

خندید و گفت:من به جات ارزو کنم؟

مردد نگاهش کردم .

چشماشو بست و یه چیزی زیر لب گفت. من:چی گفتی؟

_:ارزو کردم!

من:خب چی؟

خندید و گفت:تو فقط شمعاتو فوت کن!

فوتشون کردم . همون موقع مهران دکمه کنترلی که دستش بود رو فشار داد . یه اهنگ خارجی پخش شد!مهران کیکو گذاش کنار و دستامو گرفت.

من:چی کار میکنی؟

بدون این که جواب بده منو با اهنگ این طرف و اون طرف میچرخوند!

خندم گرفته بود گفتم:نکن!

مهران لبخندی زد و گفت:تو که اینقد قشنگ میخندی واسه چی همیشه نمیخندی؟!

لحنش طوری بود که باعث میشد خجالت بکشم!

سرمو انداختم پایین مهران دستامو بیشتر تو دستاش فشرد.

اروم گفتم:چرا این کارا رو میکنی؟

هیچی نگفت سرمو گرفتم بالا! منو تو ب*غ*ل گرفت و گفت:میفهمی!

من:خب بگو!

_:صبر داشته باش!

بعد از ر*ق*ص به زود کیکا رو به خوردم داد و پیتزاهایی که سفارش داده بود رو هم اوردنو خوردیم!

غذاشو تموم کرده بود از جاش بلند شد و گفت:زود بخور بیا تو هال!


romangram.com | @romangram_com