#دختری_که_من_باشم_پارت_168

ازش ترسیدم.

با این که اقاجون بدجوری زده بود تو صورتم میخواستم بهش پناه ببرم که بازومو گرفت و منو تو هوا بلند کرد.با صدای بلند داشتم گریه میکردم!

به شهاب نگاه کردم که تو ب*غ*ل زن دایی داشت گریه میکرد.

اقاجون منو کشید سمت انباری با گریه گفتم:نه.... من از اونجا میترسم!

منو پرت کرد وسط انباری و گفت:همینجا میمونی تا ادم شی.فهمیدی!؟

تمام بدنم درد گرفته بود تا اومدم به خودم بجنبم رفت و در رو بست!با مشتام میکوبیدم به در و میگفتم:غلط کردم ... اقا جون...شهاب! شهاب بیا منو بنداز تو حوض! من میترسم!اقا جون!

هیچکس جوابمو نمیداد دست از در زدن برداشتم

یه نگاه به اطراف کردم همه جا تاریک بود.!همون طور که گریه میکردم هیکل کوچیکمو از رو زمین بلند کردم و از روی صندوقا بالا رفتم و نشستم زیر پنجره کوچیکی که به حیاط راه داشت.

هنوز داشتم گریه میکردم. از درد بندم میلرزیدم!

زن دایی داشت تو حیاط غر غر میکرد.یه دفعه سرشو برگردوند سمت انباری و گفت:کوفت!زهر مار! لال شی الهی!

دستمو گذاشتم تو دهنم از درد با دندونام به اون فشار می اوردم تا صدام دیگه بیرون نره!کم کم همون جا خوابم برد!

این اولین تولدی بود که به یاد می اوردم تولد 5 سالگیم!





چشمامو روی هم فشار دادم تا اشکام پایین بریزه!

بعد اروم بازشون کردم و به کیکو شمعای خاموش روش خیره شدم!

همون موقع در باز شد!

از جام بلند شدم مهران اومد داخل مطمئن بودم دروقفل کردم . همون موقع یه دسته کلید نو دستش دیدم!

یه ذره به اطراف نگاه کرد بالاخره منو کوشه خونه دید! اومد سمتم و گفت:حالت خوبه؟

اشکامو پاک کردم و با صدای گرفته ای گفتم:مگه تو کیلید داری؟

بدون این که جوابمو بده نشست رو به رومو و گفت:ببینمت؟!خوبی؟!

دستش که داشت می اومد سمتمو پس زدم و گفتم:خوبم!

به صورتم نگاه کرد و گفت:این همه اشکو از کجا میاری؟

اهی کشیدم و گفتم:میشه تنهام بذاری؟!

سرشو به علامت منفی تکون داد و گفت:که باز گریه کنی؟

من:خواهش میکنم!

دستمو گرفت و گفت:پاشو ببینم!

ملتمسانه گفتم:مهران!

دستشو گذاشت پشت کمرم و به زور بلندم کرد و گفت:من کلی غذا سفارش دادم و کیک گرفتم .

من:حوصله ندارم!

نگاهم کرد و گفت:میای یا به زور ببرمت؟!

romangram.com | @romangram_com