#دختر شیطون_پارت_92
آهی کشیدم .
فقط خودمو ناراحت میکردم
با این کاری که کردم هیچکس مثل قبل باهام رفتار نمیکنه . همه از دختری که با ابروی خانواده بازی کرده بدشون میاد .
بدشون میاد کسی واسه آینده ی خودش . واسه تموم زندگیش تصمیم بگیره .
الان عموم عصبیه ! بابامم عصبی کرده .
چرا ؟ . خوب معلومه !
چون هوا و ه*و*س پسرش از اینده ی برادر زادش مهم تره .
منافع شرکتش و شراکتش با بابام مهم تر از احساسات دختر برادرشه .
چشمامو محکم روی هم فشار دادم .
اصلا دلم نمیخواست سر درد بگیرم
یهو یاد مکالمه دیشبم با عسل افتادم.
یعنی کی خونشون بود که همه جمع بودن اونجا ؟
بی توجه به ساعت, از تو ساکم گوشیمو دراوردم .کنجکاو بودم بدونم چه خبره اونجا ؟ولی هر چی بوق خورد جواب نداد.
نگران شدم . دوباره باز شمارشو گرفتم .
اینارم فقط بوق خورد .
گوشیو جلوی صورتم گرفتمو بهش خیره شدم .چرا جواب نمیده ؟؟
اومدم دوباره شمارشو بگیرم که در اتاق باز شد و ارسام اومد داخل .
اومد با عجله بره سمت کمدش که چشمش به من افتاد و چشماش گرد شد
همینجوری خیره نگام میکرد .
با اخم نگاش کردم .
دلم خیلی ازش پر بود بخاطر دیشب .
چند لحظه گذشت تابه خودش اومد و
گفت
- تو چرا هنوز اینجایی ؟
اخمم غلیظ تر شد .
ماشالا روز به روز با ادب تر میشه.
رومو برگردوندم و جوابشو ندادم که عصبی شد و گفت
- میدونی ساعت چنده ؟؟؟
ناخوداگاه نگام رفت سمت ساعت !!
وااااای ! خاک تو ملاجم کی شد نه ؟؟؟
مثل فنر از جام پریدمو رفتم سمت کاور لباسم .
اصلانم ارسامو ادم حساب نکردم .
پسره چلغوز . تند خواستم برم تو حموم که ارسام بازومو گرفت و برگردوندم . گفت
@romangram_com