#دختر شیطون_پارت_87

البته بگم فقط واسه رفع کنجکاوی بودااا وگرنه بعدا پدرشو در میارم
ترلان بدبخت
ترلان چهار زانو رو تخت نشست
و با ذوق گفت
-وای نفس نبودی ببینی چقدر خوش گذشت از دست این ارتا دلدرد گرفتیم از خنده . کلی جا ها رو گشتیم . مگه خسته میشد ؟ کتی جونم رو هم,همه جا گردوند .آخرشم به زور بردمون خونشون, خانوادش خییییلی خوب بودن
دیگه نزاشتن برگردیم . ....
همینجوری تند تند عین لوکوموتیو داشت ور میزد و منم با نیش باز نگاش میکردم
این دوستمونم از دست رفته هااا .
چه ذوقیم میکنه !
خدایی اینقدر ذوق داره ؟
یهو یه چیزی یادم اومد و عین جت پریدم وسط نطقش و گفتم
- کارخونه شکر تو کلامت . دیشب کی به ارسام خبر دادین نمیاین ؟
اول با تعجب نگام کرد ولی بعدش
یکم فکر کرد .
- ساعت ده و نیم یازده بود . چطور؟
ایییی ارسام ناکس !!!
یازده که ما هنوز بیرون بودیم !!
ینی میدونسته و نگفته ؟
یه آشی برات بپزم یه وجب روغن داشته
باشه روش آرسام جون . وایسا و ببین !!
ترلان که دید من رفتم تو کما گفت
- هوی . اکسیژن!! ؟؟ کجایی ؟
عین خنگا نگاش کردم فقط !!
جونم ؟ اکسیژن ؟؟ یهو فهمیدم چی شد و یه نیشگون ریز از رون پاش گرفتم که جیغش دراومد !
اوفییشش . کاش گازش میگرفتماا.
نکبت !! من رو اسمم حساسم
خلاصه بحث بالا گرفت و داشتیم همو به حد مرگ میزدیم . با بالشت افتاده بودیم به جون هم ,موهامون تو دست هم بود که در زدن .
یهو دوتامون عین ادم صاف نشستیم .
نکنه میخواین بفهمن این ترلان از امازون اومده ایران پناهنده شده ؟
گفتم
- بفرمایید
در باز شد و کتی جون اومد تو
ای جونم . چه تیپی . چه قدی . چه لبخندی !

@romangram_com