#دختر شیطون_پارت_70
نفس قاشقشو گذاشت تو بشقابشو یکم مکث کرد ...
میدونستم لباس نداره ..
ولی نمیشدم بره بیرون .
با تردید و نگرانی گفت
- نه ندارم
مامان گفت
-خب برو خرید کن مادر .دیگه کی میخوای بری ؟؟
ترلان نگران خیره شد به من
دستمو گذاشتم رو میز و یکم جابجا شدم .
دفعه ی قبلی اصلا اتفاق خوبی نیفتاد.
اخمام ناخوداگاه رفت توهم .
خواستم چیزی بگم که ترلان زودتر گفت
- من باهات میام نفس
نفس با شک نگاش کرد .
دفعه ی قبلیم ترلان باهاش بود ..
ولی .... اومدم بگم نفس جایی نمیاد.اصلا دوست نداشتم دوباره
ببینتش کسی.
خودش مثله اینکه همینو میخواست چون زود تر گفت
- ارسام ...م..میشه توهم ...بیای ؟؟
اولش با تعجب نگاش کردم .
ولی ناخوداگاه لبخند محوی نشست روی ل*ب*م .
بدون اینکه بخوام نقش بازی کنم .
نمیدونم چرا ولی یهو از دهنم پرید
- باشه عزیزم .
تعجب کرد. بعد یکم نگاه کردن بهم اروم سرشو انداخت پایین .
شروع کرد کم کم با غذاش بازی کردن
خودمم ازین حرفم تعجب کردم ,
از خودم عصبانی شده بودم .
این وا دادنا از من بعید بود.
ولی نگاه نگران و مظلوم نفس از جلو چشمام کنار نمیرفت .
این دختر خیلی گ*ن*ا*ه داشت .
داشت واسه خواسته ی خانوادش زجر میکشید ...
کاش میشد براش یه کاری کرد .
@romangram_com