#دختر شیطون_پارت_69

تعجب کردم ولی به روم نیوردم .
فقط پوزخندم پر رنگ تر شد .
از نفس زبون دراز بعید بود ازین پرهیزکاریا !!
ترلان بدون اینکه نگام کنه دست نفسو گرفت و گفت :
- ب..ببخشید .. ما ...میریم بالا .
بعدم دوتاشون به سرعت دور شدن .منم فقط به مصیر رفتنشون خیره شدم .
مامان که خنده هاش تقریبا تموم شده بود گفت
- وای من عاشق شیطنتای این دخترم .هیچوقت تاحالا اینقدر نخندیده بودم .
بالاخره اون لبخندی که میخواستم جلوشو بگیرم نمایان شد .
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم.
منم شیطنتاشو دوست داشتم .
مثل صبح ! قطعا اگه کس دیگه ای جای نفس بود زندش نمیزاشتم .
ولی نفس ....
تصویر خیسش تو اون بلیز سفید اومد جلوی چشمم . انگار چیزی نپوشیده بود !! سرمو تکون دادمو سعی کردم فکرشو از سرم بیرون کنم
بی حرف رفتم سمت پله ها و همینجوری که میرفتم بالا گفتم:
- راستی سلام مامان .برم لباس عوض کنم میام.
بی توجه به اتاق دخترا رفتم تو اتاقمو درم بستم . عجب روزی بود ..
یه دوش سریع گرفتم و لباسامو سریع با یه تیشرت و شلوار راحتی عوض کردم ,خیلی گرسنه بودم .
واسه همین یه راست رفتم سمت میز و به یکی از خدمه ها سپردم میزو بچینه .
مامان نشست سر میز . منم نشستم ولی ترلان و نفس نبودن .خواستم بپرسم کجان که دیدم دارن از پله ها میان پایین .دوتاشون سرشون پایین بود .اروم بی حرف نشستن کنار هم سر میز
دستامو روی میز بهم گره زدمو از عمد زل زدم به نفس !کاملا مشخص بود نگاه خیرم ناراحتش میکنه .
یه جورایی برام جالب بود که همون دختر سرتق و لجباز همیشگی الان ازم خجالت میکشه .
البته حقم داشت .وقتی دیدمش توی وضعیت خوبی نبود .
کتی جونم که متوجه ناراحتی نفس شده بود همش با چشم و ابرو علامت میداد نگاش نکنم .
نمیدونم چرا دوست داشتم تحریکش کنم که باز بشه همون نفس شیطون و زبون دراز همیشگی !
ولی خوب کاملا مشخص بود الان تو موقعیتی نیست که بخواد چیزی بگه .
منم نگاه خیرمو ازش گرفتم و نگاهمو دوختم به بشقابم .
چیزی نگفتم . تو سکوت غذا میخوردیم که با صدای مامانم سرمو بالا اوردم.
خیلی غیرمنتظره گفت
- دخترا شما لباس نمیخواید واسه فردا ؟
ترلان خونسرد گفت
- نه . من دارم .
- اره. منم دارم . نفس مادر توچی ؟

@romangram_com