#دختر شیطون_پارت_68
ولی اونقدر ضعیف بود که بشه با منطق اینکه من از شیطنتای بچگونش فقط خوشم میاد خفش کرد ..
نفس هنوز خیلی بچه بود . دوست نداشتم آسیب ببینه .
نگاه های پسرای فامیلمونو میشناختم .
ازین بابتم نگران بودم .
اونقدر فکرم مشغول بود که اصلا نفهمیدم کی اومدم تو پذیرایی .
خواستم از پله ها بالا برم که یه صدای دخترونه نظرمو جلب کرد .
تشخیصش زیاد سخت نبود
صدای نفس بود .
برگشتمو گوش دادم .
تند تند داشت به یکی فحش میداد و جیغ میزد .
هم تعجب کرده بودم هم از حرفاش خندم میگرفت ..
- ایییییی. ترلان نکبت !الهی سنگ قبرتو بشورم..لای خرمات گردو بزارم .گمشو پایین . هرچی برجستگی مرجستگی بود صاف شد نکبت .نصف ششدمممم . هوووووی الوووووو . صدا میاد ؟ . سمعکاتو روشن کن خررررر .
خندمو کنترل کردم و اروم رفتم سمت صدا . از چیزی که دیدم پاهام قفل شد !.
اینجا چه خبره !!!؟
نفس یه پیرهن خیلی گشاد تنش بود که بعد از یکم فکر فهمیدم مال منه !!!
شلوارم نپوشیده بود و چهار دست و پا رفته بود زیر میز و ترلانم نشسته بود روش. یه لباس کوتاه سفید تنش بود و شالشو بسته بود دور سرش !! فقط میخندید !
چرا اینجوری لباس پوشیدن ؟؟
واقعا زبونم بند اومده بود .
اومدم چیزی بگم که چشمم خورد به مامان که به دیوار تکیه زده بود و با دستش جلوی دهنشو گرفته بود و سرخ شده بود از خنده .
حقم داشت . جلو تر رفتم که ترلان یهو چرخید و تا منو دید رنگش شد مثل گچ دیوار و یهو بلند شد و صاف ایستاد .
سرشم انداخت پایین .
نفسم یهو برگشت و با اخم اومد چیزی بگه که اونم تا منو دید کاملا واضح جا خورد !
حالا دوتامون شکه و گیج خیره شدیم بهم .
لباسش بالا رفته بود و پاهاش کشیدش کاملا در معرض دید مستقیمم بود .
یهو بلند شد و ایستاد . اونم رنگش پریده بود .
خواست فرار کنه که چشمش به مامانم خورد و هل خودشو ب*غ*ل کرد !
کم کم داشت خندم میگرفت .
صورتاشون خیلی بامزه شده بود .
ولی واسه اینکه خندم مشخص نشه پوزخند نشوندم رو ل*ب*م ..
دستامو کردم تو جیب شلوارمو خطاب به مامانم گفتم
- مامان خدمتکار جدید استخدام کردی؟
مامانم فقط غش کرده بود از خنده.
نفس سرشو بالا اورد و خواست بپره بهم که پشیمون شد و دوباره سرشو انداخت پایین !
@romangram_com