#دختر شیطون_پارت_71
ولی فعلا تنها کاری که ازم ساخته بود این بود که تو این مدت هواشو داشته باشم ...
نمیزارم کسی اذیتش کنه .
لااقل اینجا جاش امنه....
***
(نفس )
خدمه داشتن میزو جمع میکردن و ماهم نشسته بودیم رو مبلا و بی حرف خیره شده بودیم به زمین .
هر کی تو حال خودش بود .
منم کنار آرسام نشسته بودم . داشتم با گوشه ی موهام بازی میکردم
والا . بیکاری که شاخ و دم نداره .
کم کم داشتم خسته میشدم که ترلان گفت
- آرسام مگه نمیخواستین برین خرید ؟
همین اینو شنیدم . باز استرس افتاد به جونم .
صاف نشستمو نیم نگاهی به ارسام کردم .
اونم داشت زیر چشمی نگام میکرد.
ناخوداگاه دستام یخ کرده بودن .
خدا تا کی باید اینجوری تنم بلرزه واسه یه بیرون رفتن ؟.
فکر کنم ارسام نگاه نگرانمو فهمید که چشماشو اروم باز و بسته کرد . استرسم کمتر شد ولی ته دلم هنوز از اتفاق دفعه قبل میترسید.
دیگه واقعا گنجایش نداشتم .
ارسام یکم مکث کرد و سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد
- اره . الان میبرمش . پاشو عزیزم .
کتی جون لبخند زد و گفت .
- برید مادر یه هوایی هم بخورید .
دلم واسش سوخت . واسه خاطر من زندونی شده بود و خودشم نمیدونست. حالا که من نبودم .
گفتم :
- خوب شما و ترلانم نمونید تو خونه.میخواید برید بیرون ؟؟
کتی جون شونه هاشو بالا انداخت و گفت
- منکه از خدامه دخترم .
ترلانم لبخند زد و شاد گفت
- منم از خدامه . بریم پس.
ارسامم گفت
- عالیه . برید خوش باشید . زنگ میزنم ارتا باهاتون بیاد تنها نباشید.
تا ارسام اینو گفت ترلان چشماش نورافکن شد و خنده رو ل*ب*ا*ش عین چسفیل ترکید !
خندم گرفت . دیوونه بود واقعا !
@romangram_com