#دختر شیطون_پارت_395
دامنشو گرفته و فکر کرده عشقه.
میگفت اون روز تو پاساژ واقعا قصد داشته بهم ت*ج*ا*و*ز کنه چون از همون اول محافظاش منو ترلانو دیدن و خنده
های من لجشو دراورده ومیخواسته
تلافی کنه .
حرفاش عمو رو تا مرز سکته
کشوند و ارسام منو تا مرز جنون
برد . ارسام خیلی متعصب بود و
هیچ رقمه هم به سامان اعتماد
نداشت .
نازنینم با میلاد ازدواج کرد .
بعد ها ارسام بهم گفته بود که میلاد بخاطر حرفای اون روز کتی جون یه فصل سیر کتک خورده
و به غلط کردن افتاده .
بیچاره دلم براش سوخت
اش نخورده و دهن سوخته .
اونقدر تو فکر بودم که صدای
ارسام منو به خودم اورد
رها رو ب*غ*ل کردم و بردمش بیرون .
رهامم اماده و حاضر کنار باباش
ایستاده بود .
ارسام رها رو گرفت و رفت
پایین تحویل کتی جون بده
مثه اینکه اومده بود .
همیشه میومد بچه هارو میبرد
رهام عاشق مامان بزرگاش بود
که دوتاشونم از روی تنهایی همش
پیش هم بودن .
از زندگیم راضی بودم .
همه چیز داشتم و ارسام برای
هیچ کدوممون کم و کسری
نمیزاشت .
نیما و ارسام و ارتا شریک بودن
و سه تایی توشرکت کار
@romangram_com