#دختر شیطون_پارت_388

به چشمای اشکی منو صورت
غمگین ارسام .
پشتشو کرد و راه اتاقشو در پیش
گرفت
دستشو با درد روی قل*ب*ش
گذاشت در حالی که داشت به سمت در اتاقش میرفت نرسیده به در اتاق برگشت سمت ما
-- رضایت میدم ... فقط تمومش کنید .... دیگه بسمه .
بعد از گفتن این حرف سریع رفت توی اتاقو در و بست
اون لحظه بهترین خبری بود
که میشد شنید
من عین دیوونه ها وسط گریه
خندیدم و ارسامم با عشق
منو به خودش فشار داد.
خم شد و کنار گوشم لب زد
--اینم پایان هفت خان رستم!
فقط بخاطر عشقم.

هشت سال بعد ....
تو ب*غ*ل ارسام جلوی تلوزیون لم داده بودم و با کمال خونسردی
پفیلا میزدم !
یکی خودم میخوردم دوتام
میچپوندم تو حلق ارسام .
بیچاره صداشم در نمیومد .
تو اوج فوتبال بودیم که یهو
از تو اشپزخونه صدای بلند شکستن
چند تا چیز باهم اومد !
منو ارسام شوکه از جا پریدیم
و من بی معتلی پریدم برم تو
اشپزخونه که رهام خودش
اومد بیرون و عین برق دویید
پشت مبل و منم فرصتو قاپیدم
و دوییدم دنبالش !
همینجوریم هی هر چی دم دستم

@romangram_com