#دختر شیطون_پارت_381

بشه .
همش تو دلم دعا میکردم
عمو رفتار خوبی داشته باشه .
ارسامم متوجه استرسم شده
بود و مدام با شوخی و خنده
حواسمو پرت میکرد .
فقط خدا میدونست این مردو
چقدر دوستش داشتم .
ادرس دقیق رو به ارسام دادم
و اونم با سرعت سمت خونشون
میروند .
میدونستم اونم استرس و نگرانی
داره .ولی بروز نمیده .
نامردی بود اگر من ناراحتش
میکردم . دیگه تا خود خونه پا
به پاش خندیدم .
جلوی خونه عمو اینا که رسیدیم
دوتامون لبخندای روی لبمون خشک شد
الان دیگه جدی جدی مهم بود .
اگر اجازه نمیداد معلوم نبود
باید چیکار میکردیم .
ارسام دست منو محکم فشار داد
و بعد یکم مکث ، از ماشین پیاده شد . الان شرایط سختی بود
باید خودمو کنترل میکردم .
منم از ماشین پیاده شدم و
جلو تر از ارسام که داشت درای
ماشینو قفل میکرد زنگ درشونو
با دستای لرزون زدم .
واقعیت بود !!
عشق منو ارسام اونقدر عمیق شده بود که با کوچکترین سنگی تو
مسیر زندگیمون دست و پامون
میلرزید !
برای من گذشت اون زمانی که

@romangram_com